ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧ : توسط : نرگس

"مي گذاشته ام پرندگانت ببويند

اگر گلي بودي.

به شعله زرتشتت مي سپردم

اگر شعله آتشي بودي.

اما تو گلي آتشي

و پرنده زائري جز من نيست."

شمس لنگرودي

............................................................

 گاهي اوقات آدمها آنچنان به تو نزديكند كه مي تواني هرم نفسهايشان را بر روي صورتت حس كني .صداي تپيدن قلبشان را گوش دهي و صداي بغضهاي پنهانشان را بشنوي.و گاه آنچنان از تو دور مي شوند كه باورش برايت مشكل است كه آشناي ديروز چه اندازه دور شده است.

هميشه مي دانم اين حقيقت تلخ را كه آشناي امروز شايد فردا غريبه اي بيش نباشد.

احساس مي كنم كه از همه يادي و يادگاري در من مانده است .يادگاري و ردي از زمانهايي بس دور.

........................................................

دلم براي همه چيز تنگ شده است.براي بلوار جمهوري و آن پرسه زدنهاي متوالي در حاشيه بلوار.براي آن درختان حاشيه دانشكده .براي آن پارك كنار ساختمان امور مالي كه ناگهان از پشت آن ديوارهاي قهوه اي چون بهشتي ظاهر مي شد و پناهگاه تنهايها و اشك ريختنهاي گاه به گاه من بود.

دلم براي تمام آن احساسها تنگ شده براي تمام آن بچه ها .براي تمام آن خنده هاي از ته دل با بچه هايي كه اكنون چه اندازه از من دور اند.

دلم براي خوابگاه تنگ شده .دلم براي خودم تنگ شده .دلم براي همه چيز تنگ شده.

.....................................................