ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٥ : توسط : نرگس

امروز هم گذشت.

باران مي بارد و ذهن كوچه را كه از خاطرات دور لبريز است ،خيس مي كند.مردي در كوچه آواز مي خواند...غم اگر هست غم تنهايي.....آوازي كه از اعماق وجود او بر مي آيد.

باران مي بارد و احساس خيابان خيس مي شود.گنجشكي از سر شاخه مي پرد تا پناهي يابد.ناوداني آواز سر مي دهد،سر خوش از فرصتي دوباره.

نمي دانم در اين قطرات باران چه رازي نهفته است كه تو را از حسي دور دست پر مي كند.ياد كوير مي افتي و اينكه هر باراني،شايد چند قطر ه اي ،چقدر خوشحالت مي كرد.اينكه مردم دعاي باران مي خواندند و عروسك باران را پيشكش هم مي كردنند.تنها كوير مي داند كه باران يعني چه.لذت خيس  و گلي شدن يعني چه.باور كن .تنها كوير مي داند

***********

نمي دانم اين چه حسي است كه ديگران را وا مي دارد كه اينقدر به آينده بي انديشند.حال آنكه هيچ چيز به طور يقين تضمين شده نيست.اين چه جور نيروي محر كه اي است كه كمكشان مي كند تا انتها پيش بروند.

به اين نتيجه مي رسم كه نمي توان به فردا خيلي اميد وار بود وقتي كه مرگ همان قدر نزديك است كه زندگي.پس بهتر است در حال زندگي كنم و فقط گوشه چشمي به آينده داشته باشم.

**********

نمي توانم آنقدر به ادامه اين راه مطمئن باشم .نظريه ام در مورد مرگ در 30 سالگي مرا برآن مي دارد كه قدمهاي خيلي بلند بر ندارم.خسته تر از آنم كه بتوانم براي سالهاي دور دور برنامه ريزي كنم.مرا به اين حساب و كتاب بلند بالا چه كار.بگذار آن گونه زندگي كنم كه فردا كه پشت سرم را نگاه مي كنم احساس آرامش كنم.احساس آرامش از طي كردن اين راه طولاني.

*********

گاهي اوقات شده كه  برگردي و پشت سرت را نگاه كني. همان راه طولاني را كه در زندگيت طي كرده اي.آن وقت خند ه ات مي گيرد از اينكه در گذشته چقدر بچه بودي.افكارت،رفتارت،حتي لباس پوشيدنت هم باعث خنده ات مي شود.و شايد فردا هم امروزت مضحك باشد.اما هميشه هر تغييري نشان حركتي است و رها شدن از سكوني چرا كه هر روز بزرگ مي شوي .يك فكر جديد ،يك روياي تازه ،يك زندگي نو در انتظار توست.ومن چه قدر خوشحالم كه مي توانم هر روز از نو متولد بشوم.تا روزي بزرگ بسازم براي 24 ساعت كامل.

*********

گاهي اوقات خسته از اطرافيان ،آزار شان، در سر كار ناگهان سر بلند مي كنم و به ياد مي آورمت. تو هميشه در ذهن من جاري هستي.تو آنجايي درحريم امن ذهن.به دور از هياهوي وغوغاي زمانه.پس چه باك از آزار آدميان .

سر بلند مي كنم.هياهو دور مي شود.من يك تن رويا مي شوم.روياهاي دور دست.آنجا كه نه از صنعت خبري است و نه از هياهو.حريم پاك سرزمينهاي رويايي. بگذار تحقير كنند.بگذار احساس آدمي را خدشه دار.بگذار ناديده بنگارنندت.

فراموششان مي كنم.

تنها به تو مي انديشم.من چه سان خوشبختم.چه سان.

***************