ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱ : توسط : نرگس

ديشب عروسي آ بود.

يك جشن پر از شلوغي و بزن و برقص.

شب وقتي برگشتم به خانه در آن وقت كه خانه در سكوت شبانگاه فرو رفته بود انديشيدم كه چرا از جنسشان نبودم .چرا اصلا به من خوش نگذشت .فقط به خاطر آ رفته بودم كه برايم عزيز است .خيلي عزيز.

يك عالمه آدم آنجا بودند كه مي خنديدند و مي رقصيدند و من نمي دانم چرا مي توانستم صورتشان را زير نقابهايشان ببينم كه آنقدرها هم كه نشان مي دهند خوش نبودند.و نمي دانم چرا نمي توانم اينگونه تظاهر كنم و آنها مي توانستند .شايد هم بعضيهايشان واقعا خوشحال بودند .

شايد از ديد تيره من به دنياست كه فكر مي كنم كه بقيه هم همينگونه فكر مي كنند.

نمي دانم .نمي دانم .نمي دانم .ديگر هيچ نمي دانم .ذهنم دارد از دانسته ها خالي مي شود و جايش را فقط انديشه هاي طولاني و بي هدف مي گيرد.

آدمها و رفتارهايشان و پيچيدگيهايشان دارد ذهن مرا پر مي كند.

اين روح كه خدا آفريد تا به مرتبه والاي خود برسد دارد در زير تعفن دنياي مادي و الكي  مي پوسد و خود نمي داند و هرچه دست و پا مي زند ديگر فايده اي ندارد.

 

***************************************

آنجا پشت ميز نشسته بود و داشت براي من فلسفه مي پيچيد و از مشكلات رياست مي گفت .مثلا رئيس تعميرات بود و در ميان ما از همه بالاتر .اما مي گفت كه هيچ كاري براي من از دستش بر نمي آيد .مشكل او نيست كه كار من با رشته ام مرتبط نيست و او هم ......

يك ساعت حرف زدم.از مشكلاتم گفتم از رئيسم كه چه قدر ......از همه چيز .اما وقتي آمدك بيرون مي دانستم كه ديگر از دست هيچ كس كاري بر نمي آيد .جز خودم هيچ كس نمي تونه منو از اين جا بيرون بكشد .با تمام اين حرفها لبخند زدم .آفتاب همه جا را روشن كرده بود .جلوي ساختمان امور اداري يك عالمه گل كاشته بودند و همه جا تميز و مرتب بود وآن وقت روز من وسط كارخانه ايستاده بودم و لبخند مي زدم .هيچ كس در مقابلم نبود كه بتواند دستم را بگيرد و بلندم كند .دلم خوش بود كه حداقل همه راهها را رفته ام و ديگر فقط بايد به خودم تكيه كنم .من ديگر از همه آنها بي نياز شده بودم .

 

***********************************

ريئسمان اضافه كاريها را دارد قطع مي كند .اگر او را از اتاقش بكشند بيرون و نامش را از پشت در بكنند و ميزش را از او بگيرند او هم مي شود مثل ما .به اضافه كار رفتن نيازمند خواهد بود .

اگر لقبش را بگيرند ديگر هيچ كس محل سگ هم به او نمي گذارد و چه قدر تلخ است كه هيچ كس به خودش به خود او احترام نمي گذارد و به نام پشت در احترام مي گذارند و او دلش مي خواهد برويم و به او التماس كنيم وبگوييم كه بايد بياييم اضافه كار تا لبخند بزند و عقده هاي وجوديش با اين كار برطرف شود و فكر كند كه آدم  مهمي است و.....

لعنت به اين جا كه هر آدمي را مي گذارند رئيس كه با التماس ديگران بزرگ مي شود .لعنت به اينجا كه ادمي را مي گذارند رئيس كه نمي تواند بفهمد كه اين مهندس مملكت با اين حقوق كوفتي نمي تواند اجاره خانه و هزار كوفت و زهرمار را پرداخت كند.و مجبور است بيايد اضافه كار و قيافه نكبت آدمهايي مثل او را تحمل كند براي يك لقمه نان .

او پشت ميزش نشسته و منتظر ماست تا برويم و التماسش كنيم .

 

*************************************

درونم از همه چيز تهي شده .

گاه مي نشينم و به گذشته ها فكر مي كنم .اينكار مرا تسكين مي دهد .ياد آدمهايي كه دوستشان داشته ام و دارم و سالهاست كه گمشان كرده ام ميان بادهاي كويري و خيابانهاي شهري دور.شايد هم خيلي احمقانه باشد كه وقتم را اينگونه تلف مي كنم .اما مگر همين زندگي كردنمان به اين گونه خود نشاني از حماقتمان نيست .روزهاي كه هر چه مي دويم به جايي نمي رسيم و روح در برهوت ذهن هر روز سرگردان تر مي شو د و خود نمي دانيم و هزارتا ادعا داريم من باب انسان بودن .

من كه همي جا از مقام انسان بودن خود استعفا مي دهم و همه ادعاهايم را منباب فضايل انساني پس مي گيرم .شايد شانه هايم اينگونه بتوانند تاب بياورند در زير بار اين لغزشهاي  هر روزه.