ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٦ : توسط : نرگس

وقتی بر می گردم ديگر شب شده .خيابان پر از آدم است و ماشين .آنوقت شب آنقدر دلم می گيرد که حد ندارد.احساس  می کنم که دلم در جايی از اين دنيای بزرگ گم شده و من سالهاست که دارم دنبالش می گردم .خسته از سر و کله زدن با آدمهای مختلف به خانه می آيم و دلم به اندازه هزار هزار سال دربدری و غربت می گيرد.

ای درماندگی با تو چه بايد کرد.