ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٩ : توسط : نرگس

"هر روز پريشانتر از ديروز

به عصر مي رسيم و به هنوز

نردبان را بر جدار تاريكي تكيه مي دهيم

به اصرار از آن بالا مي رويم

تا ببينيم كه فردا نيز چنينيم

سايه اي بي نام

در خياباني بي نشان

كه به بن بست گره خورده است

يا شبحي نا تمام بر شانه باد

كه نشاني اش را گم كرده است

هر روز پريشان تر از ديروز

به عصر مي رسيم

و به هنوز."

مسعود احمدي

************************************

ديگر دو سال شده كه رفته ام سر كار .ديروز سالگرد ورودم به شركت بود.

هنوز هم مي توانم تمام جزيئات آن روز را به ياد بياورم .ماه رمضان بود و من از راه آمده بودم .روز هاي قبلش رفته بودم دانشگاه تا مدركم را بياورم .خسته از راهي دور .رفتم معرفي نامه ام را گرفتم .مرا فرستادند به واحد .وارد اتاقي شدم كه "ز"آنجا بود .او با خوشرويي مرا پذيرفت و برايم كمي در مورد كارمان تو ضيح داد.آنموقع چه مي دانستم كه تنها يك سال با او خواهم بود .دوستي ما از آن لحظه شروع شد .هميشه با هم بوديم .روزهاي سخت شركت با وجود او يرايم قابل تحمل مي شد .

با وجود اينكه الان از پيش من رفته است اما براي من هميشه عزيز است .خيلي عزيز.

و اين آينده عجيب و لعنتي چه قدر مرا به شگفتي وا مي دارد .دوسال پيش حتي لحظه اي ذهنم به اين اتفاقات قد نمي داد و حالا كه دو سال گذشته است برايم تا چه اندازه غير باور مي آيد.

بگذريم .سخن گفتن از اين گذشته ديگر كافي است .

 

***************************************

"شين "و "سين "مدتها بود كه همديگر را دوست مي داشتند .هر چند كه مادر "سين "با اين پيوند مخالفت شديد مي كرد .

چند روز پيش جشن ازدواج "سين "بود .با كسي كه من نمي شناسمش ."شين "هم دعوت شده بود .فكرش را بكن .اما شين دعوت را قبول كرد و به مجلس عروسي رفت .بعد از آن برايم زنگ زد .صبورانه تاب آورده بود .سكوت كرده بود و لبخند زده بود .من اگر جاي او بودم حتي نمي توانستم پايم را آنجا بگذارم .اما او مي خواست كه تاب بياورد و برود .شايد هم از سر كنجكاوي.

چيزي نگفت .حتي آه هم نكشيد .و من به ياد "آ" افتادم .آنوقت كه "ب" به او گفته بود كه مي خواهد ازدواج كند .آ اما پنهاني اشك ريخته بود مدتهاي طولاني .اما او هم هيچ كس را نفرين نكرده بود .حتي لحظه اي هم به ذهنش نرسيده بود كه برايش آرزوي خوشبختي نكند.فقط خرد شده بود آنقدر كه مدتها طول كشيده بود تا دوباره قامت راست كند.

شين عزيزم .من احساس تو را مي فهمم .مي دانم كه در تنهايي اتاقت بسيار گريسته اي .مي دانم كه چه قدر به تو برخورده است .مي دانم و دلم مي خواست كه به جاي اين سكوت طولاني اين بغض فرو خورده به او مي گفتي كه به خدايش مي سپاري و بس.شايد هنوز هم رد نگاه تو بر امتداد نگاه سين مانده باشد .اما افسوس كه او هم تو را نمي شناخت.

 

*******************************************

بعضي روزها در زندگي بعضي آدمها خيلي مهم اند و خاطره انگيز .مهم نيست كه اتفاق مهمي در آن روز افتاده يا نه .ممكن است در آن روز از كنار كسي گذشته باشي و به لبخندي سلامي داده باشي يا در كنار راهي دور به نگاهي كوتاه نظاره كرده باشي دور شدني را براي لحظه هاي دور و شايد براي هميشه .ممكن است در كتابخانه اي نشسته باشي .كسي آمده باشد و كتابي خواسته باشد و يا كلامي گفته باشد به اندك زماني .

و حالا تو بعد از تمام اين سالها مي تواني به وضوح به ياد بياوري تمام آن لحظات نه چندان مهم را كه اينك در ذهن تو به خاطراتي بس پر ارزش تبديل شده اند .

 

***********************************

ديشب دفترهاي خاطراتم را مي خواندم .به يك روز پاييزي سال 78 برخوردم كه من و تو پ پ آرماندوي عزيزم رفته بوديم سلف دانشگاه .تو گفته بودي كه من آدم عجيبي هست .چرا كه مي خواهم هميشه با همه صادق باشم .در را برگشت به خوابگاه برايم گفته بودي كه خيلي تنهايي و هيچ كس نمي داند كه در قلبت چه مي گذرد .حالا از ميان تمام آن روزها كه من اين لحظات را در دفترم ثبت كرده ام به تو مي انديشم و مي دانم كه هميشه با تو ام .تا هميشه بدانم كه در قلبت چه مي گذرد .از وراي تمام اين فاصله ها من به تو مي انديشم دوست عزيزم .

 

**************************************

امشب  دلم براي همه شماها تنگ شده .براي همه شماها در همه جاي ايران در پايتخت در جنوب ،در شمال و در همه جاي ايران .دلم براي همه شماها كه بخش عظيمي از من را مي سازيد تنگ شده .مرا ببخشيد كه خبري از شماها نمي گيرم .بيش از آنكه بدانيد درگير خويشتن شده ايم .درگير كنكاش هاي ذهني با خود تا بيابم دوباره خودم را .

من همه شما را دوست مي دارم .بيش آز آنكه بدانيد.

******************************