ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٤ : توسط : نرگس

 

"سخت جاني را ببين

كه نمردم از هجر

مرگ صد بار به از اين زندگاني باشد.

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پيش چشمان تو شرمنده هنوز."

 

*********************************************

 

چند روز پيش تو يك سريالي داستاني شنيدم كه برايم جالب بود:يك روز شاهزاده شهر قصه مي خواهد كه دختري را يراي ازدواج برگزيند.تمام دختران شهر براي شركت در اين گزينش دعوت مي شوند.دختر داستان ما كه  از يك خانواده خيلي عادي است دعوت مي شود.او هميشه عاشق شاهزاده بوده اما چگونه مي تواند بين آنهمه رقيب عشق خود را به او نشان دهد.شاهزاده به همه چند تا دانه گل مي دهد و از همه مي خواهد كه آنها را بكارند و در موعودي ديگر گلها را بياورند.دخترك با تمام عشقي كه به شاهزاده دارد از دانه ها مواظبت مي كند و آنها را پرورش مي دهد .اما هيچ كدام از دانه ها سبز نمي شوند .روز مسابقه مي رسد .دختر با گلداني خشك و دلي خشكتر راهي قصر مي شود تا براي آخرين بار شاهزاده را ببيند و از او خداحافظي كند.قصر پر است از گلهاي زيبا و گلدانهاي سبز.دخترك آنقدر ناراحت است كه حد ندارد .چرا دانه هاي او سبز نشده اند.اما با كمال ناباوري مي بيند كه شاهزاده به سمت او مي آيد و او را فرا مي خواند و مي گويد كه دخترك همسر آينده اوست .تخمهايي كه شاهزاده به همه بخشيده تخمهايي بودند كه اصلا سبز نمي شدند و تنها دخترك با صداقت خويش گلدان خشك را آورده است.

نمي دانم شايد اين هم از آن داستانها يي است كه تو كتابها مي خوانيم اما من از اين داستان خوشم آمد.شايد به خاطر اينكه احساس مي كنم كه ....

بگذريم .همش در قصه ها قشنگ است .در حرف قشنگ است .بي خيال

 

*********************************************