ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٧ : توسط : نرگس

باد مي آيد.هميشه باد مي آيد و خانه علف ويران مي شود.باد مي آيد و شاخه هاي لخت سپيداري پير را نوازش مي كند،آهنگي قديمي را در گوشش زمزمه مي كند و دور مي شود.

هميشه وقتي مي روي و از من دور مي شوي باد مي آيد.هر بار ويران مي شوم.در من چيزي مي شكند.تركي بر چيني نازك تنهايي.لرزش احساسي بر روي سردي دل.دور مي شوي .به سبكبالي بادي كه مي وزد اينچنين در آغوش من.

"اي درماندگي ،با تو چه بايد كرد."

*************

هيچ احساس كردي كه گاه به چه راحتي ديگران را محكوم مي كنيم.

به راحتي اعمالشان را اشتباهاتي بزرگ قلمداد مي كنيم.به معلمان بزرگ اخلاق تبديل مي شويم و همه را زير ذره بين مي بريم و از ياد مي بريم همه چيز را.از ياد مي بريم كه خود اصول را به پا نهاديم تا زندگي كنيم .

و هيچ كسي نمي داند كه آن فرياد اعتراض چيست .آن فرياد اعتراض به همه آن اصولي كه ما را از ما دور مي كند.آن حس ديوانه كننده براي عصيان ،عصيان بر همه آن چيزي كه گاه آن را مرزي مي كنيم بر همه چيز.

و همه چيز از همه چيز شروع مي شود.

و هيچ كس نمي داند كه چه زجر بي پاياني است آنگاه كه در زير نگاه ديگران بخواهي خويشتن خويش را به سكوتي بي پايان بسپاري مبادا كه كسي اين فرياد بيصدا را بشنود و خاطري مكدر شود.

هيچ احساس كرده اي كه به چه سادگي بار گناهان قومي را بر دوش مي كشيم بدون آنكه بدانيم.

************

گاه مي خواهم پا بگذارم بر همه ‌آنچه كه عمري برايش زيستم.نمي دانم چرا.مي خواهم همه چيز را رها كنم.ديگر گونه زندگي كنم.بدون قاعده و قانون.

اما خورشيد هر روز بالا مي آيد چه بخواهم چه نخواهم.زمان و لحظه هم مي گذرند بدون انتظار براي من.همه چيز به سوي حد اعلا خود پيش مي روند.گياهي كه از زمين گرم مي رويد.پرنده اي كه به اوج مي پرد.وشب پره اي كه به سوي نور.

مبادا كه عقب بمانم!.

*********