ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٠ : توسط : نرگس

امروز يك كتاب جالب خواندم .

"پنج نفري كه در بهشت به ملاقاتت مي آيند"نوشته "ميچ آلبوم "

ادي در پارك "زوربي پير "مسئول نگهداري و تعميرات وسايلهاي بازي است .شغلي كه از پدرش به او رسيده برخلاف ميل باطني او.در جنگ پاهايش آسيب ديده اند و ديگر سالهاي سال است كه نتوانسته بدود يا برقصد.دچار بيماري زونا شده .سالهاي سال است كه همسرش مارگريت را از دست داده است .همسري كه عميقا عاشق او بوده و حتي بعد از مرگش هم با خاطره او زندگي مي كند.

يك روز مثل تمام روزها يكي از وسايلها دچار مشكل مي شود و اطاقك آن از وسيله بازي جدا ميشود و در حال سقوط است .ادي پير، براي نجات دختر كوچكي كه زير وسيله بازي ايستاده ،به زير وسيله مي پرد و مي ميرد و داستان از همينجا شروع مي شود.

او زندگي عادي داشته است .حتي گاهي اوقات احساس مي كرده كه چه قدر بيهوده زندگي كرده .آدمهاي زيادي در زندگي او بوده اند كه هيچ وقت علت بودنشان را نفهميده.او در بهشت 5 نفر را به ترتيب ملاقات مي كند و به علت حوادث زندگيش پي مي برد .آدمهايي كه به او مي گويند كه بهشت در واقع جايي است كه هر كس در آن به آرامش زندگي خود رسيده .به او مي گويند كه همه ما آدمها مثل زنجيرهايي به هم گره خورده ايم و وجود همه ما علتي است براي زندگي آن ديگري.

در جايي از كتاب خواندم كه كودكان مثل شيشه مي مانند اين والدين هستند كه گاه شيشه را لك مي اندازند ،گاه خش مي اندازند و گاه به بلور تبديلش مي كنند يا به ناگاه خردش مي كنند.

احساس خاصي دارم .در مورد اين كتاب .تصورات يك آدم ديگر در مورد مرگ و بهشت تا چه حد مي تواند جالب باشد.

بعد فكر كردم اگه اين عقيده را بپذيرم آن پنج نفر چه كساني خواهند بود و بهشت براي من در اين دنياي زميني كجا خواهد بود.

 

**************************************************************

امروز از سحر باران مي باريد .يكريز.از آن روزهايي بود كه دلت مي خواست به جاي رفتن به مجتمع راهت را بگيري بروي يه جاي دور گم شوي براي هميشه و آنقدر باران خيست كند كه تمام وجودت بشود باران .اما غم نان نمي گذارد .راهت را مي كشي عين بچه هاي خوب مي روي سر ايستگاه مي ايستي تا سرويس بيايد و راه رفتن زير باران را آن وقت صبح فراموش مي كني.

 

***************************************************************