ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢ : توسط : نرگس

"يك چشم من اندر غم دلدار گريست.

چشم دگرم حسود بود و نگريست.

چون روز وصال رسيد،آن چشم را بستم

گفتم :نگريستي،نبايد نگريست."

 

##############################

 

زندگي من هميشه با روياوكابوسهاي شبانه همراه بوده است.

روياهايي بس عجيب كه از وراي راهروهاي ذهنم مرا در هم مي پيچانندوگاه روح و ذهنم راآزار مي دهند.

وقتي كودكي بيش نبودم روياي به شدت مرا مي ترساند.خوابي كه هر شب تكرار ميشد و روح كودكانه مرا به شدت آزار مي داد.در خوابم شهر در دست موجوداتي بس عجيب اسير بود.موجوداتي عظيم الجثه و عجيب كه زمام امور شهر كوچك مرا در دست داشتند.موجوداتي كه سايه مخوفشان در همه جا ديده ميشد و كنترل تمام احساسات و تفكرات انسانها را در دست داشتند .و گاه هنگامي كه مي خواستند قدرت خود را به رخ انسانها نشان دهند در هجوم بي امان خود به شهر انسانها را با قدرت مافوق خود تنبيه مي كردند.در چنين لحظاتي تنها كاري كه مردم مي كردند اين بود كه سعي كنند بخوابند چرا كه نه تنها قدرت تحمل اين نيروهاي شيطاني را در بيداري نداشتند مي دانستند كه اينگونه رضايت اربابان خويش را بهتر به دست مي آورند.اربابان در خواب بهتر مي توانستند آنها را در خواب كنترل كنند.فردا صبح كه بيدار ميشدند دوباره همه موجوداتي مطيع بودند كه هيچ به خاطر نمي آورند و براي اربابان خويش به كار مي پرداختند.

يكبار در هجومي ديگر در خوابم من كه كودكي بيش نبودم تصميم گرفتم كه به خواب نروم و اين موجودات عظيم و وحشتناك را به چشم ببينم .يادم هست كه در خوابم زمين در زير پاهايشان مي لرزيد .تمام شهر در وحشت فرو مي رفت و من سعي مي كردم در برابر امواج آنها مقاومت كنم و به خواب نروم .از ترس در خوابم تمام بدنم مي لرزيد .هيچ وقت در زندگيم به آن اندازه نترسيده بودم .

در خواب ناگهان احساس كردم كه  به مجازات مي رسم.تمام بدنم ناگهان سفت ميشد.انگار كه من از سنگ ساخته شده بودم .رختخوابم ،خانه مان ،بدنم ،همه به سنگ تبديل شدند.

من وحشت زده از خواب پريدم .تمام بدنم درد مي كرد.ترسيده بودم .خيلي .نمي توانستم اشك بريزم .نمي توانستم دستانم را تكان بدهم .

اين رويا به كرات تكرا رميشد و من كودك در زير بار اين مجازاتهاي شبانه در سرزميني خيالي روزي صدبار مي مردم و زنده ميشدم .

و نمي دانم چرا هيچ وقت به هيچ كس نمي گفتم كه چه اندازه رنج مي كشم .

حالا دلم مي خواهد بعد از اين همه سال اين رويا را براي كسي بگويم شايد ديگر نبينمش .

چون من دوباره بعد از اين همه سال دوباره ديدمش .

دوباره.