ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩ : توسط : نرگس

"سپاسگذارم درخت گلابي

                  كه به شكل دلم در آمدي ،چه تنها بودم من."

                                                                                   شمس لنگرودي 

                                    ******************

هيچ آيا در ازدحام خياباني گم شده اي؟

انگاه كه در امتداد خياباني گام بر مي داري و صداي بيگانه  قدمهايي ذهنت را پر مي كند.غرق در رويايي دوردست،گيج و خسته ناگهان لحظه اي مي ايستي.براي يك لحظه ناگهان ماهيت فضاومكان از بين مي رود.براي يك آن نمي داني در كدام لحظه از زمان و مكاني.اين نقطه از دنيا كجاست و اين لحظه از زمان.

براي يك لحظه در دوردستي قرار مي گيري كه ماهيت ندارد.تنها يك روياست و تو خود نيز براي يك آن رويا شد ه اي و خود نمي داني.

نمي دانم كه آيا اين احساس را تجربه كرد ه اي .اما هيچ چيز براي آدمي تلخ تر از اين نيست كه وجود نداشته باشد وتنها بخشي از يك رويا باشد يا دنياي گذشته.

درست مثل فيلم ديگران.آدمهاي داستان در انتها مي فهمند كه آنها در واقع نيستند بلكه به گذشته تعلق دارنند.ارواحي هستند كه مي خواهند به خود وجود ببخشند.هرچند كه صاحبان خانه در انتها آنجا را ترك مي گويند و خانه را به ارواح مي سپارنند.واينگونه ارواح ،زنده بودن خود را اثبات مي كنند.

نمي دانم كه آيا در آينده اي كه من و تو نيز به دنياي ديگر تعلق خواهيم داشت مي توانيم در دنياي زند ه ها سير كنيم.دنيايي كه امروز از آن گريزانيم و فردا در پي آنيم.و اين نفس وجود آدمي است كه در لحظه قرار ندارد.

                          ******************

احساس مي كنم كه زندگي يك جور مرز است.مرز بين لغزيدن و نلغزيدن.اينگونه زندگي كردن خيلي سخت مي شود.احساس اينكه هر لحظه در آزموني هستي كه كسي مي خواهد تو را بيازمايد.فكرش را بكن چه دردناك است كه تمام ماهيت انساني تو فقط آزموني باشد تا بدانند كه آيا در امتداد آن خط حركت كرد ه اي يا نه.همان خطي كه خود رسم مي كنند و همه را به رسميت شناختنش وا مي دارنند.

و من چه قدر از اين خطوط بيزارم.از اين قراردادها براي زندگي كردن.و مي دانم كه براي گذشتن از اين خطوط تواني صد چندان مي خواهد چرا كه بايد در كنار آن ،نگاه آن ديگري را تاب بياوري .

آن ديگري كه تو را به چشم گناهكاري مي نگردد كه با نفس كشيدنت حق او را ناديد مي گيري.

فكر كن.چه قدر سخت است.تمام عمر سر سپردن به اين قاعده چرا كه نمي خواهي تو را از بازي كنار بگذارنند.عمري تاب آوردن و تن سپردن به اين تحقير و يا لحظه اي سركشي و رها شدن از هر آنچه كه هست.

نمي دانم .بازي خطرناكي است .

                             **************

هيچ كس نمي تواند گذشته را از تو بگيرد.هيچ كس نمي تواند آنهايي را كه دوست مي داري از ذهن تو پاك كند.

تو نيز در ذهن آن ديگري.هر چند كه بخواهد تو را از ذهن خويش دور كند اما تو در خاطري ماندگاري.آنكه سعي بر آن دارد كه تو را نفي كند تا بخشي از زندگي خويش را هم با تو.و تو در خاطري ماندگاري تا آخرين لحظه اي كه در اين دنيا نفس مي كشد و هيچ چيز لذت بخش تر از اين ماندگاري در ذهن ديگري نيست كه سعي مي كند با سنگدلي تمام تو را فراموش كند.

باور كن.لذتي بالاتر از اين نيست.

                              ******************