ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱ : توسط : نرگس

 

گاهي اوقات خود آدم هم نميدونه چشه .به قول پ.پ.آرماندو چمچاله ميگيره.

يه وقتايي ميشه كه ميرم دستشويي خانمها .در را مي بندم و اشك مي ريزم .نمي دانم براي چه يا براي كي.فقط احساس مي كنم كه خيلي خسته ام .خسته به اندازه هزار قرن دربدري .به اندازه هزار هزار مادر دور مانده از فرزند.به اندازه هزار هزار ايل مانده در راه.به مانند عاشق جدا مانده از معشوق.

من زاده دردم .درد به دنيا آمدن و به دوش كشيدن بار هزاران هزار سال دربدري .

احساس مي كنم باري بر دوشم است به سان تمام دنيا .هر روز صبح خسته تر از ديروز چشم مي گشايم .تمام شبها در كابوسي عميقي به نام خواب دست و پا مي زنم .صبحها برايم به مانند كابوسي بس سنگين تر به نام زندگي كردن نمايان ميشونند .بلند شدن و قامت انساني گرفتن و تظاهر كردن به زنده بودن .

دلم مي خواست كه مي خوابيدم براي ساليان سال آنقدر كه روحم آرام گيرد چون كودكي كه به آغوش مادر آرام مي گيرد.

كجاست مامن من ؟

كجاست ؟

كجاست؟

امروز به تلخي گريستم .باد مي آمد و تمام مجتمع در طوفان دست و پا مي زد.

من از تمام دنيا گريخته بودم .در راهرو صداي همكارانم مي آمد .اشكهايم تمامي نداشتند .ايكاش مي توانستم بدوم بيرون از حصارها رد شوم و بروم گم شوم ميان دشتهاي دور كه پوشيده از برف و يخ اند و در آغوش برف به انتها مي رسيدم .