ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦ : توسط : نرگس

اولين بار كه با فروغ آشنا شدم سالهاي كودكي بود.بعد فهميدم كه شاعر محبوب من در تصادف اي از دنيا رفته است .سهراب را كه شناختم فهميدم كه در ارديبهشت 59 از دنيا رفته است بر اثر سرطان خون .درست هفت روز قبل از به دنيا آمدن من.

 

شاملو كه عزيزترين شاعر تمام زندگيم است 78 از دنيا رفت .يادم هست كه خبرش را در روزنامه صبح خواندم .حميد مصدق و ....و حالا م.آزاد .

تمام شاعراني را كه دوستشان مي دارم از دنيا رفته اند.اما  سهراب چه عزيزانه سرود كه"مرگ پايان كبوتر نيست."

خوش بحالشان كه هميشه در انديشه هاي اينهمه آدم زنده اند.

خوشا به حالشان كه هميشه در سطر سطر خطوط شعرهايشان نفس مي كشند .هميشه در هر لحظه زنده مي شوند .زندگيشان ابديست .ابدي .مي فهمي .

و هيچ چيز به اين اندازه نمي تواند بزرگ و شگفت انگيز باشد .كه به اندازه تمام تاريخ زندگي كني .بدون آنكه زنده باشي.

**************************************

كتاب جنس دوم اثر سيمون دوبوار را شروع كرده ام .نمي دانم اما به شدت ذهنم را مشغول كرده است .هر چند احساس مي كنم كه نياز به تامل بيشتري دارد تا بدانم در پس اين سطور واقعا چه مي خواسته بگويد.

 

************************************

من خيلي خودخواهم .هميشه از اين نكته رنج مي برم .مرا ببخش كه نمي توانم اين منيت را كنار بگذارم .حتي در دوست داشتنهايم هم خودخواهي حاكم است .خودخواهانه دوست مي دارم و عاشق مي شوم .

اما براي زندگي كردن آن هم با آدمي كه دوستش مي داري بيش از آينها بايد از منيت گذشت.مي دانم اما چرا به ذهنم نمي رود .نمي دانم .

سعي مي كنم كه اينهمه به خودم فكر نكنم .

 

**********************************

تمام هفته گذشته اتاقمان در مجتمع در سكوت فرو رفته بود .همكارم كه از من كوچكتر است رفته بود مرخصي.او هميشه آنقدر حرف مي زند و آنقدر شلوغ مي كند كه اتاق پر از تحرك و زندگي به نظرمي رسد.هفته پيش كه نبود داشتم فكرمي كردم كه چه قدر خوب كه هميشه طوري باشيم كه ديگران از ما به خوبي ياد كنند .وقتي نيستيم همه به يادمان باشند.و هيچ جز نام نيك از ما نمي ماند.

 

***********************************

"ع "عزيز روي ميز من با لاك غلط گير عكس بابا لنگ دراز را كشيده است با كلي نقش ديگر .من نقشهاي ديگر را پاك كردم و فقط عكس بابا لنگ دراز مانده است.با عصاي بلندش درست مثل همان تصويري كه جودي از بابا لنگ درازش دارد.

شايد ع عزيز ما نيز در اعماق قلبش به بابا لنگ دراز فكر مي كند .كسي كه من نمي شنماسمش .چون او دختر كم حرفي ست .خيلي كم حرف .

***********************************

عمو حسن آبدارچي واحد ماست .همه او را به همين نام صدا مي كنند .سالهاي پيش او كارگر مستغلات بوده است .اما در حادثه اي دستش آسيب مي بيند و بعد ميشود آبدارچي .عمو حسن در يكي از روستاهاي نزديك مجتمع زندگي مي كند .او صاحب خانواده پر جمعيت اي است .پارسال وقتي دخترش ازدواج كرد همكاران برايش پول جمع كردند و براي دخترش جهيزيه گرفتند.عمو حسن پسري دارد كه دچار نقص عضو است .يك طرف صورت پسرش بيش از حد رشد كرده است و قيافه اش به هم ريخته است .عمو حسن از رئيس مجتمع تقاضا كرد كه پسرش بيايد سر كار .اما رئيس قبول نكرد.عمو حسن پسرش را برده پيش متخصص تا ببيند مي شود صورش را جراحي كند يا نه.اما پول عمل او خيلي زياد ميشده .مدتها عمو حسن حالش بد بود .با هيچ كس حرف نمي زد و در فكر بود .تا اينكه يكي از همكاران موضوع را فهميد و همه شروع كردن به جمع كردن پول حتي از مدير عامل مجتمع هم .

اين روزها عمو حسن مي خندد چون دكترها گفته اند شايد بشود براي پسرش كاري كرد.

خدايا دل عمو حسن را هميشه شاد كن .خدايا به همه عمو حسنهاي دنيا شادي اعطا كن .

*******************************