ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۱ : توسط : نرگس

بيرون داره باد مياد.تمام شيشه ها را ميلرزونه.همه خوابيدن.به جز من.

ميترسم .مثل يه بچه كوچيك.هميشه شبها ميترسم .نه از تاريكي  و نه از تنهايي .از چيزي در درون خودم مي ترسم .از احساسم از خودم از كودك درونم .

هميشه دلم ميخاست كه نيمه شبها برم پيش مامان .وقتيهايي كه شبها كابوس ميبينم دلم ميخاست كسي بود كه به آغوشش پناه ميبردم .يه نفر مثل مامان.اما هميشه ترسيدم .روابطي كه در خانه ما تعريف نشده اند.همه فكر مي كنن كه من خيلي قوي هستم .از عهده همه كارها بر مي آيم .نمي ترسم .

اما من مي ترسم .هميشه دلم ميخاست كه نيمه هاي شب بلند شم برم پيش مامان بگم مامان توروخدا منو بغل كن.يه كاري كن كه احساس كنم كه تنها نيستم .يك كاري كن كه كابوسها رهام كنن.مامان من هنوز هم بچه ام .منو خيلي زود انداختين توي دنياي واقعي .همون زماني كه خيلي بچه بودم و درباره جنگ ويتنام ميخوندم و همش غصه ميخوردم .درياره تمام بچه هايي كه گرسنه بودن و گريه مي كردن و من روزي هزار بار مي مردم و زنده ميشدم كه چرا اينقدر آدم بدبخت توي دنيا هست.همون وقتي كه بايد منو بغل مي كردي مثل همه دختربچه ها برام قصه بزبز زنگوله پارو مي گفتي من رفته بودم دور شده بودم و ديگه يادم نيست كه كي به تو پناه آوردم .

سالهاست كه به كسي پناه نياوردم .وقتي تو خونه خيابان بهمنيار بوديم شبها دلم مي خواست برم كنار پ.پ.آرماندو بخوابم .مثل خودش كه هميشه شبها كه خواب بد ميديد ميومد پيش من .اما باز هم مي ترسيدم از اينكه ديگران فكر كنند كه ترسوام.

وحالا هيچ وقت اينقدر تنها نبودم .اينقدر نترسيده ام و اينقدر بادي كه مي وزه منو به وحشت نميندازه.

مي ترسم .ميترسم .مي ترسم .مي ترسم .ميترسم .

 

...................................................

دارم دوباره جنگ و صلح رو مي خوانم .سالهاي پيش ناتمام رهايش كرده بودم و حالا نمي دانم چرا دلم مي خواهد دوباره بخوانمش.

.....................................................

ايكاش ميشد اين وقت شب بلند ميشدم راه مي افتادم مي رفتم تو خيابونهاي خالي گم ميشدم .مي رفتم به سرزمينهاي دور.جايي كه ميشد خودمو پيدا كنم .خودمو كه گم كردم .كاش ميشد.

.......................................................

هيچكسي حتي اوني كه تو چشمات نگاه مي كنه و ميگه دوستت دارم نمي تونه كنارت بمونه .نمي تونه ته دلت اونجايي كه كودك درونت نشسته و داره زار مي زنه به خاطر ترسها و تنهاييها جا باز كنه و تو رو همونطوري كه هستي دوست بداره .

چه قدر بده كه هميشه به خاطر خودمون دوست داريم .به خاطر اينكه آن ديگري به حرفامون گوش بده هرچي ميگيم بگه چشم و ما كيف كنيم و فكر كنيم كه چه قدر دوستمان دارن و نمي فهميم كه .......

بعد كه به حرفامون گوش نميده و مثل يه احمق نميگه چشم قهر مي كنيم و تنهاش ميگذاريم و يادمون ميره كه چه قدر دستهاش به كمك ما نيازمنده .چه قدر شانهاش درد مي كنه و چه قدر دلش ميخاسته كه يكبار شده هم كسي بياد بگه كمك مي خواهي يا نه؟

شايد برگرديم ببينيم باز هم هست اما چه فايده ته چشماش ديگه اون برق نيست .هست چون مجبوره در كنارمون باشه اما روحش فرسنگها دوره .داره پرواز ميكنه تا ابديت دوريه كه هيچكس نميدونه كجاست و دنبال كسي مي گرده كه اونو به خاطر خودش دوست بداره.