ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱ : توسط : نرگس

"ما يكديگر را با نفسهامان

آلوده مي سازيم

آلوده تقواي خوشبختي

ما از صداي باد مي ترسيم

ما از نفوذ سايه هاي شك

در باغهاي بوسه هامان رنگ مي بازيم

ما در تمام ميهمانيهاي قصر نور

از وحشت آوار مي لرزيم."

فروغ

********************************************

24 بهمن ماه سالگرد درگذشت فروغ بود.مي خواستم بيايم و يادداشت بگذارم اما انگار حال و حوصله اش نبود.

فروغ را با شعر عاشقانه هايش شناختم و بعدها هم با "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد."يادم هست دبيرستان كه بودم چه قدر با بچه ها سر فروغ بحث ميكردم .مربي پرورشي دبيرستان به بچه ها گفته بود فروغ و شاملو نخوانيد و من هر روز مجبور بودم در دفاع از اين دو بت بزرگم با آنها وارد جنگ شوم .

عجيب بود اما حرفهاي احمقانه زيادي در باره فروغ مي زدند.من سعي مي كردم با دلايل منطقي همه آنها را رد كنم .تمام كتابهايي كه در مورد فروغ دم دست بود مي خواندم .انگار رسالت دفاع از او بر عهده من بود.حالا اما ديگر شايد اگر كسي درباره شاعر مورد علاقه من حرفي بزند ديگر داغ نكنم .احتمالا لبخند مي زنم و از كنارش مي گذرم و تنها به اين اكتفا مي كنم كه كتابي از فروغ به او معرفي كنم .نمي دانم ديگر خيلي حوصله آن سالها را ندارم .حال و حوصله بحث كردن و تغيير دادن نظر ديگران .

از ارزش فروغ چيزي كم نخواهد شد اينكه ديگران درباره او چه فكري مي كنند براي من يكي اهميتي ندارد.من فروغ را با تمام وجود احساس مي كنم .واژه هاي او از اعماق قلب من نيز برمي خيزد.او براي من هميشه بزرگ است.

 

*****************************************

امروز روز اول اسفند ماه است.اسفند هميشه براي من آشوبي بزرگ دارد.

نمي دانم .خودم دقيقا اين حس را نمي شناسم .اما مي ترسم از روزهاي بلندي كه قرار است در راه باشند .از گرماي بيرحمانه تابستان .از عصرهاي كشدار كه از سركار مي آيي در جز جز گرما و نمي داني كه تكليفت چيست و دلت مي خواهد از دست گرما ريز ريز شوي .همه غمهاي عالم در صبح يك روز تابستان با بالا آمدن خورشيد و پديدار شدن تمام زشتيهاي دنيا در دلت مي نشيند و چه زجري دارد تحمل كردن تابستان .

من اين فصل سرد را دوست مي دارم .فصلي كه براي من هميشه يادآور روزهاي بسيار خوش گذشته است .

*******************************************