ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٤ : توسط : نرگس

"در يكديگر گريسته بوديم.

در يكديگر تمام لحظه بي اعتبار وحدت را

ديوانه وار زيسته بوديم ."

فروغ

....................................................................

اول ديوان فروغم كسي نوشته است:

"كوير

جايگاه رويش اشكهاي تنهاييمان

آغاز غروبهاي خونين كلاممان

پايان طلوع ستاره هاي روشن نگاهمان

آغاز بودن و پايان شدن

آنگاه كه دريچه نگاهت را به ياد روزهاي اشك و آفتاب و ستاره بگشايي ،تنهاييت ،تنهاترين" نسيم"را خواهد يافت."

آيا يافته ام؟ .تنهاترين آدمها هميشه تنها خواهند ماند.هر جا كه باشند .اين مهمترين اصل زندگي است.

..................................................................

 

دوست داشتن هم گاهي مايه دردسر آدمها است.آنوقت كه نمي تواند از كسي دل بكنند كه دوستش دارند.

"آ" از دست "ب"خيلي ناراحت است .ب او را به شدت آزار مي دهد .عشقشان به نحو تلخي با ناراحتي توام شده .ب با خشونت تمام آ را دوست مي دارد .از آن دوست داشتنهاي عجيب .

آ نمي تواند از او دل بركند و تمام روزها در خود فرو مي رود و زير بار اين رابطه دارد خرد ميشود.

ايكاش دل آ اينقدر پر از عشق نبود.ايكاش آ مي توانست از ب دل ببرد و تركش كند و اينقدر زجر نكشد.

اما نميشود .من مي دانم كه نمي شود.امان از دست اين دوست داشتنهاي دخترانه!!!!!

.................................................................

 "آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش."

..................................................................

جالبه.ديگه نمي ترسم.يك روز،يك صبح سرد،وقتي داشتم توي كوچه مي رفتم به سمت ايستگاه ناگهان اين حس در درونم زنده شد.احساس كردم كه چيزي براي از دست دادن ندارم .هيچ چيز.حتي به بدترين حالتهاي زندگيم فكر كردم اما ديدم كه حتي براي آنها هم راه حلي دارم كه بتوانم ادامه دهم.

آسمان بالي سرم بود و خورشيد كم كم داشت زمين را روشن مي كرد.گنجشكي در كنار تيرچراغ برقي نشسته بود و سروصدا مي كرد.برگشتم و نگاه كردم انگار همه دنيا براي من دوباره متولد شده بود.

جالبه .ديگه نمي ترسيدم .نمي دانم تا كي ؟

............................................................

كتاب فوق العاده اي خواندم از عباس معروفي به نام "فريدون سه پسر داشت".كتاب در باره مردي بود كه در بحبوحه فعاليتهاي اول انقلاب به كشور آلمان پناهنده ميشود و در يك آسايشگاه زندگي مي كند.مردي كه زماني بحث انگيزترين چهره سياسي گروهشان بوده و حالا در كنج يك آسايشگاه به خاطرات دور فكر مي كند.

قبلا از عباس معروفي كتاب"سمفوني مردگان"را خوانده بودم كه عالي بود.

ايندفعه كه رفتم تهران حتما تمام كتابهايش را مي خرم و كلي حال مي كنم .

......................................................................

پ.پ. آرماندو عزيزم .

الان اسفند ماه است.اسفند مرا هميشه با ياد تو وميم عزيز مي اندازد.به ياد 14 اسفند كه تو رفته بودي تا امتحان كارشناسي ارشد بدهي و من ميم عصر روز چهارشنبه رفتيم بيرون.و آنقدر خنديديم كه همه فكر كردند كه ما دوتا ديوانه ايم .

هنوز هم از ميان خاطرات سردرگم آن روزها اين خاطره مي درخشد.

ياد خانه خيابان بهمنيار به خير.

.........................................................................