ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥ : توسط : نرگس

"با ما گفته بودند آن كلام مقدس را به شما خواهيم آموخت

ليكن عقوبت جانفرسا را تحمل بايدتان كرد

باري عقوبت جانفرسا را چندان تاب آورديم

باري كه كلام مقدس از خاطرمان گريخت."

احمد شاملو

***********************************

گاهي اوقات پريدن به آن سوي ديوار كار سختي است.

وقتي كه همه ديگر از تو انتظار دارند كه مثل يك خانم رفتار كني.توي راهروها بلند نخندي .از روي جدول كنار خيابان راه نروي .از ديدن صحنه هاي خنده دار ريسهخ نروي و......خلاصه هزار تا كار ديگر.نمي دانم چرا دلم نمي خواهد دنياي خودم را از دست بدهم .دلم نمي خواهد آن قدر بزرگ شوم كه همه چيز را از ياد ببرم .همه آن چيزهايي كه خوشحالم مي كنند .دلم نمي خواهد كه بشوم يك بزرگتر اخمو و جدي كه فقط در مورد اقتصاد حرف مي زند.

من دنياي شعرهايم ،اتاقم ،كتابهايم را دوست دارم .مي خواهم از دنياي واقعي بگريزم به اين گوشه دنيا پناه بياورم و كنار كامپيوترم كه بهترين دوست من است بنشينم و موسيقي گوش دهم و يادداشت بنويسم .

من از قواعد زندگي واقعي بدم مي آيد.از انديشيدن به اينكه حالا بايد چطور لباس بپوشم حالا بايد چگونه رفتار كنم تا مطابق  ميل ديگران باشد بدم مي آيد.

من قواعد بازي را به هم مي زنم .

 

*************************************

بهار مي آيد.

تمام هفته اول را مي روم سركار.نمي دانم از چه مي گريزم .از خانه يا از آدمها يا شايداز ساعتها.

مي خواهم به كاري مشغول باشم مي خواهم دور باشم .از فكر ماندن در خانه و گوش كردن به حرفهاي مزخرف ديگران خسته ام .خيلي خسته .آنجا كه محبتشان به تلخ ترين شكل ممكن بيان ميشود.

همه فكر مي كنند كه دلسوز تواند و تو در واقع از همه آنها دوري .خيلي دور.

خسته ام .خيلي خسته و براي طي كردن تمام اين روزها و لحظه ها ناتوانم .

 

************************************