ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳٠ : توسط : نرگس

نمي داني چه قدر لذت بخش است برگشتن به خانه.

به اين گوشه دنج از دنيا.پناهگاهي براي تمام آن زماني كه از يك روز سخت مانده.نه از ديگراني اثري است كه تو را سخت ميازارنند نه از تمام آنچه كه احساس تو را خدشه دار مي كند. تنها تويي و خلوت ذهن.مي تواني تمام شب را در گوشه اي بنشيني و بيند يشي ،يا نه بر روي بسترت دراز بكشي و به نقطه اي نا معلوم خيره شوي.

تمام روز قلب من در اين گوشه از جهان باقي مي ماند.صبحها كه بيرون مي روم و قلبم را ترك مي گويم انگار روحم نيز در اينجا مي ماند.تا عصر كه بيايم.خسته از روزي طولاني.تمام وجود من به اين سو پر مي كشد.به اينجا كه ديگر نقابها فرو مي افتند.تنها منم و من.نه نقشي هست نه بازيگري.

تنها سكوت است و انديشه تو و....

                         ******************

ديشب دوباره تمام شب كابوس مي ديدم.

صبح گيج و مبهوت بيدار شدم.در حاليكه در آن سايه روشن صبح سخت ترسيده بودم .

نمي دانم اين روياها چرا تمام نمي شونند.تمام روز وحشت آن همه كابوس را با خود به اين سو و آن سو مي بردم.در ميان بيگانگي آن همه چهره ،وسكوت خالي اتاقها،نمي داني بر من چه گذشت.

تمام روز وحشت زده و مبهوت،به انتظار تمام شدن روز مي انديشم تا به اتاقم پناه برم و تنهاييهايم را با كتابها و شعرهايم قسمت كنم.

تا شبي دوباره آغاز شود و رويايي ديگر.

 

                **********************

                     من تا صبح بيدارم.