ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸ : توسط : نرگس

"مي دانستند دندان براي تبسم نيز هست

 و بردريدند.

چه اندازه اشك لازم هست

 تا بر اين اردو اردو مرده بگرييم؟

چه اندازه نفرت لازم است تا

بر اين برزخ برزخ نابكاري بشوريم ؟"

احمد شاملو

 

****************************************

بهار دارد خودش را در دشتها نشان مي دهد.

در راه كه مي آييم تمام دوطرف جاده سبز شده اند.لابلاي كوره راهها علفهاي سبز خودشان را بالا كشيده اند.آفتاب با غرور بيشتري مي تابد بر اين سرزمين .رود با خروش بيشتري مي رقصد در دستان دشت.جهان انگار در اطرافمان به بهشتي دوباره تبديل ميشود.

آ و ع دوستانم در شركت عاشق بهارند.از سرما بيزارند.اين روزها خيلي خوشحالند.

من اما عاشق زمستان و پاييزم .تحمل آفتاب را ندارم آنگاه كه با تمام شدت بر اين روزها مي تابد.احساس مي كنم كه براي به پايان رسيدن روزي در تابستان به اميد زيادي نياز هست .ودرصدي از خوشبيني به زندگي تا آن بعداز ظهرهاي كسالت آميز را بتواني تاب بياوري .همه از دست گرما به خانه پناه مي برند و تمام كوچه ها و خيابانها به گورستاني از گرما و سكوت تبديل ميشود.انگار كه خاك مرده پاشيده اند بر اين شهر.

من عاشق سرما هستم .

عاشق فصلهاي عاشق شدن نه از دست دادن.

عاشق قدم زدن در روزهايي كه زود به پايان مي رسند و هوا زود تاريك ميشود و ديگر نيازي به تظاهر نيست چرا كه همه چيز در هاله اي از تاريكي پنهان ميشود.تو به جايي پناه ميبري كه نخواهي آدمهاي زيادي را تحمل كني و اين بزرگترين نعمت است.

 

***************************************

نوروز در سكوت اين خانه كه همه از هم دورند پا مي گذارد.

 

***************************************