ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩ : توسط : نرگس

"آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش."

...........................................................................

 

امروز كه بعد از چند روز مرخصي رفتم سركارآو رفته بود.

همكارم چند سال از من كوچكتر بود.از آن آدمهاي صوفي مسلك ،مهربان و با دلي پاك .از آن آدمهايي كه آدم دلش مي خواهد اگر بچه اي داشته باشد مثل او باشد.

حالا اتاقمان بدون حضور او خالي و ساكت است .هميشه همين طور است .تا وقتي كه پيشمان هستند نمي توانيم وجودشان را در يابيم همين كه از ما دور ميشوند تازه مي فهميم كه رفته اند و ما را جا گذاشته اند.

نمي دانم .اما تنها برايش آرزوي شادكامي و موفقيت مي كنم .باشد كه خداوند دل پاك اورا هميشه سبز دارد.

.............................................................................

 

نمي دانم چرا اجازه داده ام كه گم شوم .واقعا گم شوم .ميان تمام اين روزمرگيها ،ميان همه حرفها ،ميان تمام آنچه كه من آن را كابوسهاي شبانه مي نامم .

دلم ميخواهد برگردم .برگردم به عقب ببينم كه كجاي كارم اشتباه بوده است.كجا خودم را جا گذاشته ام .كجا خودم را گم كرده بودم .بايد عجله كنم .زمان زيادي از دست رفته است .

 

..............................................................................