ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳ : توسط : نرگس

ميم با خانواده اش شبي در خانه ما ميهمان بودند.ميم يك پسر كوچك دارد به نام ارميا.مي گويد نام پيامبري است.كودك چشمهاي قشنگي دارد.به نظر آرام مي آيد.

ميم به مانند مادري با تجربه و كارامد همه چيز به همراه دارد.همه داروهاي گياهي براي انواع دردها .با كلي تجهيزات براي موقعيتهاي مختلف.

ميم خسته بود.بچه داري همراه با كار بيرون او را به شدت خسته كرده بود.نبود آن دختري كه من روزگاري ميشناسمش .هر چند همچنان مثل آن روزها تلاش مي كرد پرشور و پر انرژي .اما چيزي در او تغيير كرده بود .چيزي در اعماق قلبش .در پشت ظاهر آرامش انگار حرفي ديگر بود.حرفي ديگر كه من با تمام وجودم آن را خواندم .

.........................................

چه قدر خوشحالم كه در دنياي به اين بزرگي هنوز كسي هست كه وقتي غصه دار است به من زنگ مي زند .هنوز پ .پ.آرماندوي من هست كه به ياد من باشد .دلش براي من زياد تنگ شود و به ياد آن روزها بيفتد.

هنوز من برايش نزديكترين كسم .و در دنيايي كه همه با هم بيگانه اند هيچ چيز به اين اندازه من را دلگرم نمي سازد.

........................................

"ا" هم ميخواهد مادر شود.حس مادري بايد حتما شگفت انگيز باشد.هر چند من هميشه از مادر شدن متنفرم اما گاهي به اين حس فكر مي كنم ."ن"همكارم كه مادر يك پسر هشت ساله است مي گويد كه بعدا در زندگي نظرم تغيير خواهد كرد.امال من كه فكر نمي كنم .حتي اگر در زندگي مشترك روزي دچار كسالت و روزمرگي شوم هيچوقت براي يك تحول مادر نخواهم شد مگر اينكه جبر زمانه مرا وادار به اين كار كند.

مادر شدن لياقتي مي خواهد كه من در خود نمي بينم .

"آ"الان چه احساسي دارد؟ْآيا هراسيمه و آشفته است يا اينكه نه !

......................................

شركت به شدت خاليست .به كارم نياز دارم .به شدت .

اما هر روز كه به آنجا پا ميگذارم انگار تمام انرژيم تمام ميشود.مرا چه ميشود كه اينگونه ناتوانم .

بهار كه مي آيد دلم هواي دشتهاي دور را مي كند .دلم مي خواست همه چيز را رها مي كردم و به جايي در دوردستها پناه مي بردم .به كوههاي دوردست و درياهاي پر خروش بي هيچ احساس وابستگي به هيچ كس .بي هيچ احساس عشقي كه مرا به اين زندگي پيوند مي زند.

اما پاي رفتن نيست ديگر كه به زمين به اين خاك گره خوردم .

غم نان اگر ميگذاشت!!