ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٩ : توسط : نرگس

سپاسگزارم درخت گلابي

كه به شكل دلم در آمدي

چه تنها بودم ."

شمس لنگرودي.

.......................................نمي دانم داستان زير را كجا خوانده ام .اما هميشه از يادآوريش لذت مي برم ."افسري كه در جنگ زخمي شده (به گمانم جنگ جهاني)

در بيمارستان براي تحمل كردن آن زمان كشدار و كسالت آميز به كتابخانه بيمارستان پناه مي آورد.در ميان كتابهاي محبوبش متوجه يادداشتهاي مي شود در كناره هاي صفحات كتاب كه به امضا و تاريخ زني رسيده است.موضوع برايش جالب ميشود .با كمك رئيس بيمارستان آدرس زن را كه زماني آنجا بستري بوده است مي يابد و برايش نامه اي مي فرستد و به اينصورت مكاتبه بين آنها آغاز ميشود تا زماني كه آنها با هم قرار ملاقات مي گذارند.

مرد در ايستگاه راه آهن منتظر زنيست .زني كه به چهره نمي شناسد اما عميقا او را درك مي كند و دوستش دارد.انگار از ميان تمام سطور آن نامه ها با اين انسان زيسته است.

قرار است زن به سينه اش گل سرخي نصب كند و....

لحظات تلخ مي گذرند .از ميان انبوه مسافران ناگهان زني مسن با گلي سرخ بر لباسش نزديك ميشود.مرد شوكه ميشود .زن ،زني مسن است با لباسهايي معمولي .آيا او انتظار بانويي زيبا و جوان را داشته است ؟مي تواند جلو نرود .مي تواند برگردد و انگار نه انگار .اما او اين زن را عميقا دوست دارد.

سرانجام مرد جلو مي رود و خود را معرفي ميكند.زن لبخندي مي زند و مي گويد خانممي كه آنسوي خيابان است از او خواسته كه در صورتي كه مرد جلو بيايد به او بگويد كه در رستوران آن سمت خيابان منتظرش است .

 

.............................................

همه مي توانيم سالها سال دوست بمانيم .شايد همديگر را نبينيم زود به زود اما مگر نمي شود كه همديگر را دوست داشته باشيم و هر چند وقت خبر هم ديگر را بگيريم .

نمي دانم اين مرزها براي چيست ؟اين انتظار براي چيست .

مگر نه اينكه قرار است هميشه به ياد هم باشيم پس چه عيبي دارد اگر گاه برويند "قارچهاي غربت".

..........................................

ديروز كه از سركار مي آمدند ناخودآگاه به مرگ مي انديشيدم .اگر الان تصادف كنيم ؟اگر من به كما بروم ؟تو تا كي به انتظار من خواهي بود .مامان چه قدر ناراحت خواهد شد!چه كتابهايي كه نخوانده ام !چه كارهايي خوبي كه هنوز انجام نداده ام .چه قدر دوست كه حالشان را نپرسيدم !و چه قدر زمان كه مي توانستم كمتر اذيتت كنم !

فكر مي كردم چه قدر حيف كه اينقدر به اين دنيا وابسته شده ام كه ناگهان اتوبوس ايستاد درست روبروي ما تراكتوربي با يك سمند تصادف كرده بود وراننده تراكتور در جا جان سپرده بود.روي بدنش پارچه اي كشيده بودند.ناگهان احساس كردم تمام قلبم دارد ميسوزد.

آنقدر سريع اتفاق مي افتد كه نمي تواني حساب كتاب كني .آنقدر ساده درست مثل "يه بوس كوچولو"

مردي كه چشم به راهش هستند ديگر به خانه بر نمي گردد .بابايي كه ديگر نان نمي دهد آب نمي دهد و ديگر نمي تواند كودكانش را دوست بدارد.

چه قدر مرگ پيچيده است و چه قدر ساده .

...................................................