ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٥ : توسط : نرگس

"اكنون كه مرگ ساعت خود را كوك مي كند

و نام تو را مي پرسد

بيا در گوشت بگويم

همين زندگي نيز زيبا بود."

شمس لنگرودي

.......................................................................

وقتي رفتم نمايشگاه كتاب چند بار رفتم غرفه انتشارات آهنگ ديگر تا شايد شاعر محبوبم را ببينم و به او بگويم كه چگونه اعجاب واژه هايش زندگي آدمي را پر مي كند از سادگي و شكوه عشق .عشقي به مانند وزش نسيمي در ميان شاخه هاي سپيدار نه به مانند تنها كلماتي دروغين كه امروزها زياد به آدم مي گويند.

واژه ،اين واژره هاي ساده كه از اعماق وجود شاعربر مي آيد و نشاني است از لرزش احساس به روي دل.

...................................................................

 

يادم هست قد بلندش در خوابگاه ويژگي بارزش بود.

اصلا با هم حرف نمي زديم شايد در حد سلامي و لبخندي .

ديروز كه عكسش را در كارت عروسي دست "ل" ديدم به نظرم آمد من اين چهره را جايي ديده ام .به خاطرش آوردم .چه قدر عجيب كه او با يكي از بچه هاي گروه كر "ل" در دانشگاه ازدواج كرده بود و در سفرشان به شمال يك شب هم مهمان آنها بودند.

زندگي بازي عجيبي دارد .خيلي عجيب.

.....................................................................

 

شايد زندگي "ل" دوست دوران دبيرستان من هم به اندازه زندگي تمام ماها پر دردسر بوده است.اما اين روزها اتفاق جالبي زندگي آنها را پر شور كرده است .خواهر او صاحب كودكي شده و مدتي است كه در كنار آنهاست .ل مي گويد كه دوباره شده اند يك خانواده درست مثل قديمها.وجود كودكي كه باعث شده او و مادر و برادرش دوباره به هم نزديك شوند و همه در نگهداري اين كودك به هم كمك كنند .درست مثل معجزه اي در يك روز مثل تمام روزهاي ديگر.

ديروز عصر آنجا بودم .بچه در آغوش ل به خواب رفته بود .گفتم به نظرت او الان دارد خواب مي بيند ؟ل مي خندد و مي گويد شايد .

در عمق چشمان سياه كودك انگار سماجتي بود عجيب .همان سماجتي كه بايد كمكش كند تا بتواند تاب بياورد.همان سماجتي تا بزرگ شود .وارد دنياي واقعي شود.و شايد روزي عاشق شود و ......

سماجت زنده بودن .مي فهمي !

و چه زجري است زنده بودن.

..........................................................................

 

دوباره كتاب سمفوني مردگان عباس معروفي را خواندم .چه حسي پنهان است در اين كتاب .آدم دلش مي خواهد ساعتها بنشيند و فكر كند به تمام حرفها واژه ها و جمله ها.تلخي كتاب آدم را تكان مي دهد.

تباه شدن آيدين ،آيدا و بقيه مرا يا خيليها مي اندازد .ياد خيلي ها كه نمي خواستند به اينجا برسند اما خيلي چيزها مثل خانواده هايشان ،جامعه ،فقر و خودشان آنها را رساندند به جايي كه ديگر تباه شده اند.