ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱ : توسط : نرگس

يه وقتايي هست كه خودت هم نمي دوني چته.

به خاطر هيچ بد خلقي.دنيا به نظرت تيره و تار مياد و دلت مي خواد به همه چيز بدوبيراه بگي.و اطرافيان بينواي تو بايد تحملت كنند .

ميدوني اين جور وقتا خودت بيشتر از همه آدمهاي ديگه در عذابي.خودت بيشتر از همه دلت ميخواد كه از اين حالت دربيايي.اما انگار زماني بايد طي بشه تا اوضاع بهتر شه.   

 

شايد هم يك جور واكنش به محيطه يا به آدمهاي اطرافت تا بهشون بگي كه من هم ميتونم بدوغير قابل تحمل باشم.من هم ميتونم نشون بدم كه عصبانيم و ناراحت.شايد هم يك جور فرياد اعتراضه به همه اونهايي كه آزارت ميدند و فكر مي كنند كه سكوت نشاندهنده اينه كه اونقدرها هم ناراحت نيستي.

اما ميدوني من يه چيز رو خوب ياد گرفتم.هيچ وقت نبايد خودت رو درشرايطي قراربدي كه مجبوري به اجبار چيزي را قبول كني.يا شرايطي را تحمل كني كه بهت تحميل شده.بهتر ه كه از همون اول با همه روراست باشي تا اين اوضاع هم پيش نياد.

ياد اين ترانه از فريدون فروغي مي افتم كه مي خونه

"دلم مي خوادرها بشم

ساده و بي ريا بشم زمينمو شخم بزنم نه خوب باشم نه بد باشم ...."

بقيه آهنگ يادم نمياد تا بنويسم.

گاهي وقتا هم اصلا لازم نيست خوب باشي .باور كن.

بهتره خودت باشي .همون جور كه هستي .با همه خوبيها و بديها و.....اما خود خودت.