ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٧ : توسط : نرگس

"چرا همگان را نبخشم

چرا از خاطرنبرم زخمها را

من كه فراموش خواهم كرد

نشاني خانه ام

چهره كودكم

و تلفظ نامم را از دهانت

و شعله كه بر باد خواهد رفت."

شمس لنگرودي

................................................................

مات

مبهوت

حيران

در گذر زماني كه اينچنين مي گذرد.

.............................................

كتاب همسايه هاي احمد محمود را براي بار دوم مي خوانم .داستان در خانه اي مي گذرد كه آدمهاي آن همه از طبقه فرودست جامعه اند.ناتوان از تامين زندگي خويش در گذر زمان.زمان داستان به قبل از ملي شدن صنعت نفت بر مي گردد.خالد راوي داستان پسري است كه با چشمان باز همه چيز را مي بيند و مي فهمد .او در پي يافتن حقيقت است .او چشمي است كوچك در ميان آشوبهاي زمانه خويش.

............................................

ديروز در داخل كارگاه از بلندگو آوازي پخش ميشد از سراج .

يادم آمد كه تابستان هشتاد در اردوي ايرانگردي به اين آهنگ گوش مي كرديم .بعد تمام آن روزها و آن آدمها ناگهان در ذهنم زنده شدند.پنج سال پيش بود و هنوز يك عالمه اتفاق نيافتاده بود.

هنوز "آ" و"ي" با هم ازدواج نكرده بودند .هنوز كودك خردسالشان در تصادف از دنيا نرفته بود.

هنوز "ميم "با شوهرش آشنا نشده بود كه در زلزله بم از دستش بدهد.

هنوز "ن" و "ه"همديگر را نمي شناختند كه بعد بشوند دوستاني كه هميشه به ياد هم باشند و روزهاي خوب و شيرين و تلخ با هم داشته باشند.

و من هنوز ياد نگرفته بودم كه باتيد خيلي صبور باشم .خيلي.

هنوز نمي دانستم كه بايد خيلي چيزها را بدانم و اينكه هنوز خيلي كوچكم .خيلي.

نمي دانستم كه هميشه بايد درد تنهايي را بر دوش بكشم .نمي دانستم كه هيچ فرقي نمي كند كه در چه وضعيتي باشي .در چه شهري و در چه حالي .اگر قرار است تنها بماني هميشه تنهايي .

نمي دانستم كه قرار است تا سالهاي سال غم غربت تمام آن روزها را بر دوش بكشم .

حالا همه آن آدمها رفته اند.از آن روزها فقط چند تا عكس مانده و چند تا يادداشت.

ما آدمها فقط با زمان است كگه خيلي چيزها ياد مي گيريم .گاهي وقتها زمانه ما را ترسو بار مي آورد.گاهي اوقات هم نه آنقدر جسارت در وجودمان مي ماند كه باز هم قدمهاي جديدي برداريم .

نمي دانم .نمي دانم .هيچ نمي دانم .

...............................................

چند روز پيش "ميم "عزيز از خرم آباد زنگ زد.

كلي خنديديم به ياد تمام خاطرات خوابگاه .به ياد ميز مسخره ميم كه من آن را با كاغذ پوشانده بودم و هي تند تند رويش شعر مي نوشتم .به ياد هم اتاقيهاي مضحك او و به ياد تمام آن راهروها و اتاقها.به ياد راه رفتنهايمان در محوطه خوابگاه و به ياد تمام روزهاي خوش گذشته .

من هم دلم براي همه شماها تنگ شده .

................................................

تولد ميم بود .زنگ زدم و تولدش را تبريك گفتم .

من و ميم در يك محله زندگي مي كرديم .سالها با هم دوست بوديم .اما ميم بعد ار ازدواجش از جمع ما جدا شد .يعد از يكي دوسال دوباره شماره اش را پيدا كردم و به او زنگ زدم .

اصلا باورش نميشد كه من تولدش را به خاطر دارم .چقدر خوشحال شد و من فكر مي كردم كه چقدر خوشحال كردن يك آدم ديگر ساده است .و ما آن را با خودخواهي از هم دريغ مي كنيم .

..............................................

و اين هم يه جمله از فيلم باغهاي كندولوس كه در روزنامه خواندم :

"وقتي آدم چيزي را مي فهمه ديگه نميتونه نفهمه."

................................................