ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٩ : توسط : نرگس

"مار و مگس در دنيا بي شمارند

اما من از مگسي حرف مي زنم

كه شانه هاي مرا نيش مي زند

مار و مگس در دنيا بي شمارند

اما من از تلاطم ماري حرف مي زنم

كه در خونم رفته است

و آشيانه گرمي جز قلبم ندارد"

شمس لنگرودي

 

********************************

آمده ام .اما حرفي ندارم براي گفتن يا نوشتن.

كه آن هم در نوع خود دردي است بس عظيم .

با انبوه واژه هايي كه چون بغضي غريب گلويم را مي فشارند.

اما نه راه را بلدند و نه نام تورا.