ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥ : توسط : نرگس

"همچون پرنده شادابي بيدار مي شوم

و نمي دانم نامم چيست.

كجا هستم

به جست و جوي چه بوده ام .

مي دانم سپيده دمي بهاري است

و پهنه آسمان

به قدر قدرت بالهاي من

به قدر طاقت اشتياقم ."

شمس لنگرودي

.......................................................

علي 5 سال دارد.در همسايگي ما مستاجر بودند.

امروز از اين كوچه رفتند.

روز اول كه علي را ديدم زير آفتاب گرم تابستان در حال دوچرخه سواري مي كرد.دستي بر سرش كشيدم و گفتم پسر خوب نميگي تو اين گرما حالت بد ميشه .

اينطوري بود كه من با علي كوچولو دوست شدم .هر وقت كه از سر كار مي آمدم علي دم در خانه شان منتظر من بود .

ديروز علي  با مادرش آمدند دم در براي خداحافظي .براي من هديه گرفته بود.يك دفترچه خاطرات كوچولو .

دلم لرزيد .از اين محبت بي دريغ او .از دنياي كودكانه علي .از زيبايي عشقش به من .

آيا تا به حال كسي اينگونه مرا دوست داشته است

چه قدر خوب است كه مي توانم هنوز محبت بچه ها را جلب كنم .اين موضوع به من مي گويد نرگس هنوز زنده اي .هنوز زير بار اين همه اندوه قلبت مي زند و همين برايم كافي است.

...............................................................

دارم مي روم كلاس موسيقي.سلفژ.

هميشه عاشق موسيقي بودم اما هيچ وقت نه وقتش را داشتم نه پولش را.

حالا احساس مي كنم كه خيلي به اين موضوع جديد نياز دارم .وارد شدن به دنيايي جديد.دنيايي براي خودم .براي دل خودم و براي اهميت دادن به خويشتن خويش.

...........................................................