ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢ : توسط : نرگس

نمي دانم هيچ به علفهاي هرز فكر كرده اي يانه.

شايد برايت عجيب باشد .اما امروز كه داخل سايت كارخانه بودم در قسمتي از واحد در جايي ميان سكوهاي سيماني علفهاي هرز روييده بودند.خودشان را به زحمت از دل خاك بيرون كشيده و بزرگ شده بودند.

هميشه فكر مي كردم كه اين علفها به چه دردي مي خورنند.هميشه باعث دردسرند .

اما امروز  وقتي كه ديدمشان ،كه زير تابش نور خورشيد جان مي گيرند و بزرگ مي شوند ،در آغوش باد به اين سو و آن سو مي روند،نفس مي كشند،احساس كردم كه مي خواهند بگويند :ما هم هستيم.هر جا كه آبي باشد با ريشه هاي خود بالا مي كشيم ،هر جا هوايي باشد ،هر جا نوري باشد جذبش مي كنيم.

ما هستيم ،چون مي خواهيم موجوديت داشته باشيم ،در اين دنياي بزرگ  رسالت خودمان كه گياه بودن است را انجام دهيم.

مي داني من امروز آنجا زير آسمان خدا در كنار آنهمه دستگاه و تجهيزات ،احساس عجيبي را تجربه كردم.جزئي از آن طبيعت بودن و به سوي نور بالا رفتن،كوهها  در كنارت و زمين در آغوشت ،باد همراهت و خورشيد نوازشگرت.اين همه احساس  تنها با ديدن چند دسته علف هرز.باورت مي شود.من كه خودم تعجب مي كنم.آن وقت تو هم جزيي از آن دنيا بودي و ديگر هيچ جزيي قابل تفكيك از هم نبود.من و زمين و آسمان و باد و خورشيد و هر آنچه كه از خاك روييده بود .

 

                   **************************

گاهي اوقات صبح ها كه سوار سرويس مي شوم خورشيد خودش را از ميان شيشه ها مي كشد بالا و نرم و آهسته صورتم را نوازش مي كند.عصرها كه برمي گردم باز اين نور خورشيد است كه با من همراه مي شود.

چه قدر دلم مي خواهد آن لحظه آخر كه مي خواهم از اين دنياي انساني خداحافظي كنم آخرين چيزي كه چشمانم ،آن چشمان خالي از فروغ زندگي،ميبينند درخشش نور خورشيد باشد.تنها چيزي كه مي خواهم براي آخرين بار به ياد بسپارم ،از تمام آنچه كه اكنون در ذهن دارم ،همين يك چيز است.

تمام آن چه كه برايم خواهد ماند از اين دنيا ي فاني.

 

                      *************************

 

ديگر چيزي نمانده از امروز.

يك روز ديگر هم بدون تو گذشت.

مانند تمام آن روزهاي ديگر كه خواهند گذشت و تو نيستي كه ببيني كه چگونه ياد تو از ميان تمام اين روزهاي پاييزي جان مي گيرد . تو نيستي تا ببيني كه تنها با خاطر ه ها زيستن چه قدر سخت است.

نيستي.

فقط همين.