ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳۱ : توسط : نرگس

"چگونه ديوانه شدم .

از من مي پرسيد كه چگونه ديوانه شدم.

چنين روي داد:يك روز بسيار پيش از آن كه خدايان بسيار به دنيا بيايند از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقابهايم را دزديده اند.

همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگيم بر چهره مي گذاشتم.

پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم "دزد ،دزدان نابكار."

مردان و زنان بر من خنديدند و پاره اي از آنها از ترس من به خانه هايشان پناه بردند.

هنگامي كه به بهزار رسيدم جواني كه بر سر بامي ايستاده بودفرياد زد:اين مرد ديوانه است.

من سر برداشتم كه او را ببينم ،خورشيد نخستين بار چهره برهنه من را بوسيدو من از عشق خورشيد مشتعل شدم .

ديگر به نقابهايم نيازي نبود.

گويي در حال خلسه فرياد زدم "رحمت رحمت بر دزداني كه نقابهاي مرا بردند.

چنين بود كه من ديوانه شدم.

و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيده ام .

آزادي و تنهايي و امنيت از فهميده شدن.زيرا كساني كه مارا مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند.

ولي مبادا كه از اين امنيت ،زياد غره شوم.

حتي يك دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان نيست."

جبران خليل جبران