ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳ : توسط : نرگس

"نه آدمم

نه گنجشك

تنها يك اتفاق کوچکم

 

 هر بار كه مي افتم

دو تکه مي شوم

نيمي را باد مي برد

نيمي را

مردي كه نمي شناسم."

گراناز موسوي

.............................................

برمي گرده و گوشه اتاق كز مي كنه.

تو صورتش نگاه كرده بود و گفته بود كه يك عمر خرج تحصيلش رو داده.يك عمر براش زحمت كشيده و.......

چه بايد مي كرد.نه به دنيا آمدنش به خواست خودش بود نه زندگي كردنش نه خانواده اش.

چه مي توانست بگويد كه هيچ چيز در اين دنياي بزرگ به خواست او نبوده .حالا بايد تقاص كدام گناه را پس مي داد.آيااو بهخانواده اش در مقابل بزرگ كردن او ديني داشت؟

نمي دانست ديگر هيچ چيز نمي دانست.

تنها به من پناه آورده بود تا مثل هميشه به حرفهايش گوش دهم و برايش تسكيني باشم.

چه مي توانستم بگويم كه در مقابل نگاه هراسناك او از آينده چاره اي جز سكوت نبود.

...........................................

مادر ميم پسرهايش را بيشتر از ميم دوست دارد.

ميم اين را هميشه مي دانست و ميداند.وقتي بچه بود برايش عذابي بزرگ بود و حالا ديگر اهميتي ندارد.

ميم حالا به نگاه مستقل خود در زندگي رسيده است.

او ياد گرفته كه دوست داشتن كلا باعث دردسر است.دلش مي خواهد نه دوست بدارد نه دوست داشته شود.

دلش از هرچه رابطه خانوادگي و پيوندهاي فاميلي به هم مي خورد.

خانواده براي او در تمام اين سالها تنها يك دردسر بزرگ بوده و بس.

حالا او ترجيح مي دهد كه به دنياي خودش پناه ببرد در كنار ديگران زندگي كند و تنها همزيستي مصالحت آميزي با آنها داشته باشد.اما در درون براي خودش دنياي بزرگ خلق كند.دنياي بزرگ بدون هيچ آدمي ؟

نمي دانم !آيا ميشود؟

.............................................

چند روز پيش در روزنامه شرق مطلب جالبي خواندم در مورد كشيشي كه تمام عمرش را در بين افراد شروري زيسته بود با همسري غرغرو و نيمه ديوانه.

سالهاي سال به همه آموخته بود كه همديگر را دوست بداريد.

دريغ از اينكه كسي او را دوست داشته باشد.

مردم شهر دوستش نداشتند چرا كه در او گوهر درستكاري و تقوا مي يافتند.يادشان مي آورد كه در وجود خودشان جز شرارت چيزي نيست.

عذابش مي دادند.اذيتش مي كردند و او به روي خودش نمي آورد.تمام اين سالها در كنار اين مردم  زيسته بود.تمام عمر.

اما در هنگامي كه لحظه مرگش در رسيد جواني گستاخ از مردم شهر از او پرسيد كه آيا هنوز هم مي گويد بايد دوست داشته باشد؟آيا هنوز هم آنها را دوست دارد.

كشيش نگاهش كرد و براي اولين بار در زندگيش انگار اين نگاه خودش بود.

او گفت كه در تمام زندگيش از آنها متنفر بوده و فقط ياد گرفته كه در كنار آنهايي كه دوستش نداشته زندگي كند.فقط همين.