ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٠ : توسط : نرگس

"چرا هميشه زني را نشانه مي گيريد

كه دل از ديوار مي كند

قلبي به پيراهنش سنجاق مي كند

كجاييد سالهاي خيس

تقويمهاي معطل

جواني مچاله ما....."

گراناز موسوي

.....................................................................

امروز اسمم دز شيفت نبود.نرفتم سر كار.

صبح زود راهي بانك شدم تا كارهاي بانكيم را انجام دهم .

اما نمي دانستم بايد يك جدال سخت را شروع كنم .

آنقدر از سرپا ايستادن و منتظر شدن در بانك خسته شده بودم كه دلم مي خواست سرم را بزنم به ديوار و از دست همه اين كارها خلاص شوم .

خانم كناري من كه او هم از صف طولاني حرصش گرفته بود گفت:

پسرم در كانادا زندگي مي كند.دو هفته پيش كه برگشته بود ايران براي كاري به چند بانك رفته بود .تقريبا تمام مدتي كه اينجا بود درگير بود.به من مي گفت مادر من در عرض يك ساعت قبل از آمدنم تمام كارهاي بانكيم را از طريق اينترنت انجام دادم .اما اينجا بعد از يك هفته هنوز هم كارهايم را تمام نكردم.

فقط لبخند زدم .چه ميشد گفت وقتي كه همه چيز عيان بود.

..................................................................

خانمي كنارم نشسته بود.به نظر خسته مي آمد.در خود مچاله شده بود انگار.دستهايش چروكيده و پير شده بودند.زني ديگر آمد و كنارمان نشست .انگار همديگر را مي شناختند.زن به لهجه محلي چيزي از او پرسيد.و ديگري در حالي كه اشكهايش را با لبه چادرش پاك مي كرد جوابش را داد.

از لابلاي حرفهايشان چند كلمه نزديك به فارسي شنيدم .چيزي شبيه مرگ و بچه.

احساس كردم كه زن كنار دستيم كودكش را از دست داده است .

چه قدر دلم مي خواست كه دستش را مي گرفتم و با او اظهار همدردي مي كردم اما در عوض آنجا نشستم و به سكوت خود ادامه دادم .

مي انديشيدم چه شگفت انگيز كه گاه لازم نيست با كسي هم كلام باشي .انگار زبان احساس از هر چيزي گويا تر است براي آدمي.

زن با دوستش همچنان حرف مي زد و من احساس مي كردم كه هر كلام نا شناخته او قلب مرا هدف مي گيرد.كلماتي كه دركشان نمي كردم اما با تمام وجود احساس مي شدند.

بسان آوازي از براي غم دوري و دلتگيهاي مكرر مادري دور مانده از فرزند.

بسان عشق

عشق.