ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٧ : توسط : نرگس

 

......................مادر رفته عروسي.

نمي دانم چرا هميشه در اين ميهمانيها نوعي ملال مي بينم .نه اينكه طرفدار غم و اندوه باشم .نه.اما احساس مي كنم كه قيد و بندهايي كه براي خودمان ساخته ايم باعث ميشود واقعا شاد نباشيم .اين بايدها و نبايدهاي مسخره.دلم مي گيرد از اين ادا بازيهاي مسخره.

جمع دوستانم راغ به اين جمعهاي خانوادگي ترجيح مي دهم .

انگار خيلي راحتتريم .هيچ كس نمي خواهد برتري خودش را به آن ديگري نشان دهد.همه ما همديگر را خوب مي شناسيم و مي دانيم كه چه مي خواهيم بگوييم و چه مي خواهيم بكنيم .

بيش از يك سال است كه نرفته ام عروسي .آخرينشان عروسي آ بود.قبل از آن هم چند سالي ميشد كه نرفته بودم .

برايم ديگر اهميتي ندارد.حوصله شلوغي را ندارم .دلم مي خواهد در سكوت اين اتاق بنشينم و كارهايم را انجام دهم .در سكوت.سكوت محض.

.......................................................