ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥ : توسط : نرگس

"گاه باشد كه كسي از خود بيزار مي نمايد درست از آن رو كه ديوانه وار شيفته خويش است.همين خودشيفتگي او را خود فريبانه به اين گمان مي افكند كه وي به راستي چيزي است بيش از آني كه هست يا حتي بيش از آني كه مي تواند بود،يك نابغه تباه شده ،يك سلطان بي تاج و تخت ،،پهلواني بلا استفاده ،دلربايي شهر آشوب كه فعلا با همسري چون گاه هم عنان شده،ستاره اي پر آوازه كه اينك محكوم به تكرار هر روزه جاروكشي و ظرف شويي است و تصاوير خيالبافته اي از اين گونه .

دلزدگي وقتي ميرسد كه تفاوت دو نوع خود به طرزي بي رحمانه اي چهره مي نمايد. از نگاه فرد خود شيفته نمي توان گفت كه خود كنوني واقعي تر از خود فعليت نايافته است.

اين نكته بيش از هر وقت در آن وقتي عيان مي شود كه او مي گويد:من واقعا اين نيستم.

به بياني بين تر:من واقعا يك قهرمان ،يك مستثني هستم.

اما نگاه ناظر بيروني چيزي ديگر مي گويد:تو همين هستي كه هستي.مليجك رئيس بايگاني.تفاوت ناپيمودني اين دو درست هماني است كه درونمايه دلزدگي است و ناظران بيروني درست هم آناني هستند كه دلزدگي از خويش را بايد به سوي آنها پرتاب كرد.نفرت از ديگري غالبا زاده نفرت از خويش و نفرت از خويش غالبا زاده خود شيفتگي است.

وقتي دست بر قضا بيمار مبتلا به اين گونه خودشيفتگي قدرت پيدا مي كند ناظران واقع بين بايد خود را آماده محو شدن كنند.مي گويند يهوديان از ديد هيتلر شپشهايي بودند كه هيتلر محو آنها را براي نظافت جهان واجب مي پنداشت .

اما ملال چيز ديگري است.حالا وقتي مي رسد كه همه چيز به ويژه خود از اهميت و حتي از معنا مي افتد.ملال حالي است كه همه بوده ها را به راستي نابوده مي بيند.ملال رويارويي با هيچ بودن همه چيز است. نه چيزي براي شيفتگي و نه چيزي براي دلزدگي در ملالت خاطر وجود ندارد.ملال احاطه مغاك نيستي است.ملول چيزي ندارد كه توجهي بطلبد و شايد از همين رو چهره ملالت زده توجه همه را بر مي انگيزد.شعر و انديشه در ملالت همسر و همبر مي شوند تا با هم قفل شوندگي را تجربه كنند.از ملال نمي توان داستاني پرداخت اما دن كيشوت ،مادام بواري و آنا كارنينا از سلاله خود شيفتگان دلزده از خويشند."

سياوش جمادي.شرق

......................................................................................................

چند وقته كه ننوشتم .پ.پ.آرماندو مي گويد نرگس چيزي بگو چيزي بنويس از ته دل.

من اما عزيز دلم  ديگر انگار نمي توانم از ته دل چيزي بنويسم كه دلم سخت گرفته است از همه آن چيزهايي كه روزگاري به ايشان ايمان داشتم.

...................................................................................................................

شعر روي يك تكه كاغذ نوشته شده .به همين راحتي و همين سادگي:

"اي خفته در حرير بنفش چشمهايت

اي رقص بلند گيسوانت

اي سپيده

اي سپيد هر جامه ات

به يادي مي آيي و

بسان خاطره اي

مي نشيني

اي گذشته

اي اكنون

بسيار خفته اي

بسيار گفته اي

دستي به نياز دارم

تحفه اي به تمنا بفرست"

اين هم مي ماند به يادگار...............

..................................................................................................................

هميشه آناني كه بيش از ديگران دوستشان مي داريم بيشتر آزارمان مي دهند گويا اين تاواني است براي دوست داشتمانمان.

هميشه آناني كه عزيزترند بيشتر پنجه مي افكند بر احساسمان گويا  ما را مستحق شكنجه مي داند.

ْآناني كه بيشتر دوست مي دارند زخمي تر و شكسته ترند گويا كه باري بر دوش مي كشند بسان كوهي با تخته سنگهايي تيز و برنده كه با كمترين حركتي جنبش دستي هم جسمشان را به درد مي آورد و هم روحشان را از درد اين همنشيني.

.....................................................................................................

چه كسي مي تواند بگويد كه من لايق ترم در اين زندگي.

چه كسي مي تواند خود را نه مستحقق عقوبت بداند و نه عذابي از آن رو كه خود را بي گناه مي پندارد.چه كسي؟

................................................................................................

" تنها ،تنها تر از يك برگ

در آبهاي جاري تابستان......."

..................................................................................................