ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٠ : توسط : نرگس

خسته از يك شيفت كاري 12 ساعته،از يك روز پر كار و پر بحث و جدل ،به خانه بر ميگردي.

ناهار شركت چندان تعريفي ندارد.هوا سرد است ،خانه شلوغ است .

به اتاقت پناه مي بري اولين كارت اين است كه شماره اش را بگيري به اميد شنيدن صدايش .

گوشي را كه بر مي دارد با اولين سلام ناگهان وا مي روي .خسته تر و بي حوصله تر از تو.

كلمات در دهانت مي ماسند.هر آنچه كه مي رفت تا تبديل به واژه هاي دوست داشتني شوند اكنون واژه هايي سخت بيگانه اند.دلت سخت مي گيرد احساس مي كني با او از همه بيگانه تري .مكالمه را كوتاه مي كني و گوشي را مي گذاري .

اكنون دوباره تو مي ماني با يك روز پر خستگي.با اميدهاي بر باد رفته با همراهي كه از تو دور است به اندازه تمام دنيا .

به گوشه اي پناه مي بري تا حرفهايت را در درون خودت به دنياي خواب ببري.

چه قدر به آغوش او نياز داري اما افسوس با چه زباني ميشود به او گفت .

...................................................

" تنهاتر از يك برگ

تنهاتر از يك برگ در آبهاي جاري تابستان..."

...................................................