ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٤ : توسط : نرگس

ديشب خواب عجيبي ديدم.تمام شب باران مي باريد و صداي وزش باد بود و به هم خوردن شاخه هاي درختان .

خواب يك معبد قديمي را ديدم.يك معبد متعلق به يونان.پر از راهروهاي پيچ در پيچ .من و خواهرم بوديم و يك دنيا شگفتي.صداهاي زيادي از ميان راهروها شنيده ميشد.

خدايان دنياهاي دور هم جمع بودند.من سخت ترسيده بودم .خواهرم را ميان آنهمه راهرو گم كرده بودم.پشت ستوني پناه گرفتم.

يكي از خدايان ،نمي دانم شايد خداي جنگ،در هيبت حيواني عظيم با بدن عجيب و سر گاو مانند در برابرم ظاهر شد.نمي داني چه قدر ترسيده بودم.شايد به درستي نمي دانستم كه چه سعادتي است در يكي از آن دنياهاي دور بودن.شايد هم در خواب آن قسمت مربوط به ذهن حسابگرم از كار افتاده بود.

بقيه خواب يادم نمي آيد چون از خواب پريدم .هوا هنوز نيمه تاريك بود اما ساعت نزديك به 6 صبح و من بايد بيدار مي شدم.

شايد هم به خاطر كتابي كه جديدا خواندم اين خواب را ديدم.كتاب الهه پيشگو كه مربوط به دختري است كه به خدمت معبدي در مي ايد تا خداي معبد از طريق او با كاهنان صحبت كند.دختر عاشق مردي مي شود كه گناهي نابخشودني براي الهه معبد است.

شايد امشب بقيه خوابم را ديدم.جالب است مگه نه.

 

                      *****************

وقتي من بچه بودم خيلي وقتها دلم مي خواست خيلي چيزها داشته باشم.اما هميشه آموخته بودم كه آن چه را بخواهم و به زبان بياورم كه سخت بدان نيازمندم نه هر آنچه را كه دلم مي خواست.

الان كه دارم به گذشته فكر مي كنم مي بينم كه براي كودكي به آن سن و سال خواسته هايم آنقدر هم بي مورد نبوده .يك خرس عروسكي يا يك بسته مداد رنگي 36 تايي ،يا چيزهاي شبيه اين كه الان به نظر خيلي احمقانه ميايد.

اما هميشه سكوت مي كردم كه در زندگي خشن كودكي من تنها نيازهاي مهم و متعلق به دنياي بزرگسالي مجال مطرح شدن داشتند.

 شايدمي خواستند ما اينگونه بزرگ شويم  ،بي توجه به آنچه كه واقعا به آن نياز نداريم.افسوس كه نمي دانستند كه براي كودكي به آن سن و سال دنيا در چيزهاي ساده تعريف مي شود .افسوس كه ندانستند و مرا با يك دنيا كابوس تنها گذاشتند.كابوس و ترس از زياده خواهي و متهم شدن به خودخواهي.نمي دانم.

نمي دانم چرا هيچ وقت به هيچ كس نمي گفتم كه چه چيزهايي مي خواستم.احساس مي كردم كه هيچ وقت نبايد باعث دردسر كسي بشوم.اين احساس ديوانه ام مي كرد.هر وقت تقاضايي داشتم به زحمت بيان مي كردم و نمي دانم اين احساس از كجا در من راه يافته بود.شايد نمي خواستم كه باري باشم بر دوشان عزيزاني كه براي كمك كردن به آنان ناتوان بودم.

هنوز هم گاه خود را به خاطر خريد عروسكي،لباسي، يا هر آنچه كه در زندگي خود به نظرم اندكي غير ضروري مي آيد سرزنش مي كنم چرا كه سالهاي سال فكر مي كردم كه پرداختن به خود گناهي نابخشودني است.و هنوز هم ته مانده اين فكر در ذهنم باقي است.كابوسي از دنياي كودكي.

 

                           *****************

گلدان گلم در سر كار امروز حالش بد بود. نمي دانم كه گياهان هم به بيماريهاي آدمي دچار مي شونند يا نه.اما من مطمئنم كه او دچار قانقاريا شده.بيماري كه در آن بخشي از بدن كه دچار عفونت شده فاسد مي شود و اين عفونت به تمام نقاط بدن سرايت مي كند.به نظر مي ايد كه در جايي از ريشه اش دچار عفونت شده.

من هر روز مي توان عذاب اين گياه را احساس كنم كه مرا مي نگرد و اشك ميريزد.باور كن كه او هم مي فهمد كه آنجا جاي او نيست و من به خاطر خود خواهيهاي انسانيم او را در حصار آن پنجره اسير كرده ام .

او دلش براي يك حياط يا گلخانه تنگ شده .براي يك باغبان مهربان نه يك دختر پر حرف و شلوغ كه مداوم اين و آن ور مي رود و يك لحظه آرام ندارد.نه اتاقي كه مي تواند از آنجا شاهد تمام اتفاقات اين دنياي كوچك باشد و به ماهيت واقعي تمام آدمها پي ببرد.

او حالش بد است و من مي دانم و به روي خودم نمي آورم كه نمي خواهم از دستش بدهم .و به خاطر خودم او را به بودن با خود مجبور مي كنم كه خود خواهيهاي آدمي تمامي ندارد.

 

                               ******************

مادر از مرگ مي ترسد.از تاريكي قبر وحشت دارد.

امروز اول شب برق قطع شد. اولين چيزي كه او بر زبان آورد اين بود كه در تاريكي قبر چه خواهيم كرد.

اما من مطمئنم كه مادرم هيچ گاه در تاريكي نخواهد بود.

او كه مانند برگ گل است.

دنياي او آنقدر ساده است كه گناهي در آن جاي ندارد.

دنياي او در خدمت به ديگران گذشته است.او با گذشتن از خود سالهاي سال خودرا ناديده انگاشته تا آن ديگري آسوده باشد و آن ديگري هيچ وقت ندانسته كه به ازاي تمام شدن زندگي مادر آسوده است.

آيا خداي مهربان ،او را به خاطر لغزشهاي كوچك انساني عذاب خواهد داد. انساني را كه روح خداوندي در خود دارد و خود را به ازاي زندگي ديگران فدا كرده است.

نترس مادرم.

خدا هميشه در كنار توست.

و مرگ آرامشي است براي تو كه سالهاي سال نياسودي.بي غم نان و غم آن ديگري.

 

                    ********************