ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٠ : توسط : نرگس

نه خواندن مي دانم

نه نوشتن

تنها نامت را مي دانم

و شعرهايم را

،بي واژه،

آنگاه كه مي نگرمت

خود از چشمهايم مي خواني

ديگر چه مي خواهم.

....................................

چه دور چه نزديك

بسان لمس هوا

بسان لمس اين خش روي شيشه

بسان سردي اين خاك

چه دور چه نزديك

بسان  هزاران هزار سال نوري

بسان هزار هزار ايل در راه مانده

بسان واژه هاي از دست رفته

بسان تو

چه دور چه نزديك

چه دور......

چه نزديك......

........................................

 

من و "شين "در سرويس دانشگاه با هم آشنا شديم .خيلي ساده سر خواندن يك كتاب.

سالها گذشت و ما دوست مانديم .دوستاني دور اما نزديك.

از آن دسته دوستاني كه لازم نيست يك جا باشند هر جا باشند به ياد هم هستند.

اما حيف كه اين روزها "شين "من سرش شلوغ است .انگار او در تند باد اين زندگي ،اين زمانه سخت ،گرفتار است.

و من آنقدر دلم برايش تنگ شده است كه حد ندارد.ايكاش ميشد كه مي توانستم مثل آن روزها با او حرف مي زدم و برايش مي گفتم كه چه اتفاقاتي افتاده .

خدا كند دوست من هر جا كه هست حالش خوب باشد

و بداند كه من خيلي دوستش دارم .خيلي.