ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳ : توسط : نرگس

"اي قديمي ترين عكس نرگس

در آيينه حزن

جذبه تو مرا همچنان مي برد

تا هواي تكامل

شايد"

سهراب

..........................

هنوز مي توانم به روشني آن صبح را به ياد بياورم .

آن صبح سرد پاييزي در خوابگاه شماره 3.اتاق ما در سمت سايه افتاده بود.شبها آنقدر سرد بود كه حد نداشت.صبحها كه بيدار ميشدم تمام صورتم يخ زده بود.انگار باد و سرما از ديوار كنارم به درون اتاق مي آمد وشوفاژ كوچك اتاق هم كاري از دستش بر نمي آمد.

آن روز صبح كه از خواب بيدار شدم هنوز هوا گرگ و ميش بود.عطر نرگس همه جا را گرفته بود.نرگسهاي روي ميز من .دوستانم برايم از پسر بچه اي گلفروشي در خيابان خريده بودند.گذاشته بودند روي ميزم .حالا آن وقت صبح فقط عطر نرگس بود كه اتاق را پر كرده بود.

سكوت سحر گاه بود و عطر گل و سردي هوا .اولين چيزي كه به ذهنم آمد اين بود:

عطر نرگسهاي وحشي

در اتاقي خالي از آواز مي پيچيد

صبح اما در هجوم سرد خويش.....

ادامه شعرم الان يادم نيست هرچند كه آن را در دفترم نوشته ام .اما هنوز هم مي توانم آن حس فوق العاده را به ياد بياورم .

حاضرم همه زندگيم را بدهم و برگردم به پاييز آن سال.

برگردم و آن همه احساسات ناب را دوباره تجربه كنم .مهم نيست كه آخرش بد باشد يا نه .مهم آن حس است .فقط همين.

............................

پ.پ.آرماندوي خوبم زنگ زد.انگار حرفهاي زيادي داشت براي گفتن .اما كسي آمد در اتاقش و او تلفن را قطع كرد.

چه قدر برايت دلتنگم دوست من .

چه قدر.

.............................

من و "ل"سالهاست كه با هم دوستيم .اولين باري كه ديدمش نيمه دوم شهريور ماه بود و آن سالها مدارس از نيمه دوم شهريور باز ميشدند.كلاس دوم دبيرستان .نشسته بود داخل كلاس آرام و ساكت از دبيرستان ديگري آمده بود و كسي را نمي شناخت و من هم كه هميشه جز فضولها وشلوغهاي كلاس بودم وسط كلاس در حال شلوغي.اولين سلام را من دادم وسر صحبت را باز كردم اينطور بود كه ما با هم آشنا شديم و بعد تا پيش دانشگاهي و بعد تصادفي هر دو يك دانشگاه قبول شديم و خلاصه برگشتيم دوباره همين جا و سر كار و هر دو به فاصله كمي از هم نامزد كرديم و........

دوستي من و ل بر مي گردد به سالهاي دور.آنقدر از روحيات هم مي دانيم كه حد ندارد .گاهي لازم نيست حرف خاصي بزنيم تا بدانيم چه حالي داريم .گاهي هم آنقدر حرف داريم كه ساعتها طول ميكشد. اما واقعيت اين است كه ما بيشتر از هركسي از تمام آنچه كه بر ما و احساسمان گذشته است خبر داريم .حتي بيشتر از آنهايي كه تازه وارد زندگيهايمان شده اند.

هر روز با هم حرف مي زنيم با هم كلاس مي رويم و هر چه كه غم دنياست براي هم مي گوييم و گاهي هم آنقدر مثل دو تا ديوانه مي خنديم كه حد ندارد.بودن با ل لذت بخش است و خوب .حتي گاه كه دلش مي گيرد و ناراحت است هم .

او مثل يك معجزه است براي من .

مثل يك معجزه.

او از ميان بادهاي بسيار و طوفانهاي سخت گذشته است و اينك دارد راه را مي يابد .

خدا كند كه در ادامه اين راه من هم در كنارش باشم تا دوباره مزه مزه كنيم آن همه كودكي ناب را.

............................

آمده بودي و وبلاگم را خوانده بودي .هر چند ميدانم كه هميشه ميايي و بي رد پايي بر مي گردي .

برگ ريزان تمام شد.اما هنوز برگها كف خيابان ريخته اند.هنوز پاييز نرفته است .حتي مي تواني در زمستان و بهار هم به پاييز و رقص برگها فكر كرد.

مي شود هميشه به ياد تو بود.

مي توان هميشه شبها و روزهاي دور را به ياد آورد.

دست دراز كرد وگوشي تلفن را برداشت و بعد منصرف شد كه مبادا آزرده كني خاطري را.

حقيقت اين است .

مي داني.

نامها مي مانند هميشه در ياد

به مانند نقش بيستون