ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٤ : توسط : نرگس

"نارسيس و گلد موند "هرمان هسه را تمام كردم.چند هفته اي مي شود.چيزي كه برايم جالب بود يك تشابه بود ميان من و گلد موند يا همان زرين دهن.

گلد موند به صومعه مي رود تا راهب شود به خواست پدرش .مادر او در جواني از پدر جدا شده و به راه خويش رفته .پدر مي خواهد خاطره اين مادر خطاكار را از ذهن پسر پاك كند .به او مي گويد كه مادرش مرده است و او به خاطر آمرزش روح مادر بايد راهب شود.

نارسيس جواني با هوش سرشار است .او مي رود كه در صومعه استاد شود از همان لحظه اي كه پسرك را ميبيند مي فهمد كه در سرشت و ذات او راهب شدن نوشته نشده است.

او و گلد موند دوستاني نزديك ميشوند و اوست كه راه را به گلد موند نشان مي دهد و به او مي گويد كه او براي راهب شدن آفريده نشده است .او از آزموني ديگر بايد راه خويش را بيابد.

وقتي كه من كودكي بيش نبودم مي خواستم عارف شوم .

وقتي درسي را خواندم كه نوشته بود روز قيامت به مانند مدرسه اي است كه كارنامه هر كسي را به دستش مي دهند و تنها نيكوكاران كارنامه را با دست راست مي گيرند.

وحشت بزرگ زندگي من آغاز شد.آيا من جز آن گروه بودم يا نه .كابوس اين كارنامه مرا رها نمي كرد.فكر مي كردم بايد از تمام لذات زندگي بگذرم  و عارف شوم تا شايد كارنامه به دست راستم داده شود.

وقتي مادر اندك پولي هر روز در جيبم مي گذاشت از خريدن خوراكي از بوفه مدرسه خودداري مي كردم .ذهن كودكانه من ذخيره اين پول و بازگرداندش به مادر را نوعي غلبه بر هواي نفس مي دانست و يك فداكاري بزرگ.

به مانند كودكان ديگر نبودم .تقاضا نمي كردم .هميشه در دلم چيزي ديگر بود .دلم يك عروسك بزرگ مي خواست اما هيچ وقت به هيچ كس نگفتم .احساس غرور مي كردم كه مي توان بر اميالم غلبه كنم !چه اميال معصومانه اي!

كتاب مي خواندم و به دانش اندوزي دل مي سپردم و شبها زير بار اين همه فكر و خيال در دام كابوسهاي شبانه اسير بودم .

چه مي توان بگويم كه كسي نبود دستم را بگيرد و بگويد كه به جاي اين كارها از كودكيم لذت ببرم .هيچ كس نبود .و هيچ دردي بزرگتر از اين نيست كه خود در كودكي بار سنگين انديشه هاي بزرگانه را بر دوش بكشي و از انقلاب كمونيستي چين و روسيه بداني تا روي آب راه رفتن عرفا.و هر شب خواب ويتنام در جنگ ببيني و.....

اما راه را پيدا كردم .نمي دانم چگونه .نارسيسي نبود تا دستم بگيرد.خود نارسيس خويشتن بودم .من براي عارف شدن خلق نشده بودم و راه به خطا مي رفتم كه هر كسي در واقع در زندگيش نوعي عارف است هر چند نتواند بر آب راه برود.!

ترجمه جديد كتاب را چند روز پيش دست دوستم ديدم .واقعا كه مزخرفي بيش نبود .پر سانسور و تغيير انديشه هاي هرمان هسه.

كتاب فوق العاده او تبديل شده بود به يك سري انديشه هاي حقير.

بگذريم .

نمي دانم اكنون در آن روز آخر به دست راست كارنامه خواهم گرفت يا نه .اما خرسندم از رفتن و گوش كردن به نداي دلم .

بسيار خرسندم .

.........................................................