ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ : توسط : نرگس

آخرين روز سال 2006 ميلادي.

عيد قربان

دارد برف مي بارد.هوا آنقدر سرد است كه حد ندارد.انگار آسمان دلش مي خواهد بنشيند و سالها گريه كند و اشكهايش را بريزد رو سر ما .اما هوا آنقدر سرد است كه وسط راه اشكهايش يخ مي زند و ميشود برف.

از صبح خانه شلوغ است.خانه مادربزرگها و پدربزرگها هميشه روزهاي عيد شلوغ است.

سروصداي بچه ها داد و بيدادشان بحث هاي بزرگترها و.....

دلم عجيب گرفته اتست.

دلم عجيب هواي كسي را دارد.كسي كه نمي دانم كيست و نميدانم اصلا كجاست فقط گم شده.چند روز تعطيلي هم به كار خانه و ديدن چند فيلم و خواندن چند تا كتاب گذشت.

هنوز خسته ام .ايكاش ميشد فردا نرفت سر كار .ايكاش ميشد صبح به آن سردي تو رختخواب ماند و هيچ جا نرفت.

چرا هر چه قدر هم استراحت مي كنم باز هم خسته ام .مگر چه كاري انجام داده ام كه اينقدر كرخت و بي حس و حالم .

نمي دانم.

.............................................

سالهاي خيلي دور يك تلويزيون سياه و سفيد گنده داشتيم .بعضي وقتها قاطي مي كرد و تصوير نداشت و فقط به صدايش گوش مي داديم .آن زمان بيشتر خانه ها تلويزيون سياه و سفيد داشتند و خانه ما نيز شبيه بقيه.

همان تلويريون قرتضه هم گاهي مورد الطاف پدر قرار مي گرفت و مصادره ميشد و ما مثل يك جمع مفلوك و جنگ زده زانو مي زديم و غصه دار به سريالهاو كارتونهاي نديده فكر مي كرديم.

پدر هميشه عجيب بود و اين عجيب بودنش شامل حس بيزاري او از تلويزيون هم بود.

كودكي ما نيز بين ايده هاي عجيب پدر گذشت.

بگذريم ."ن"همكلاسي من بود.پدر و مادرش هر دو تحصيلكرده بودند و وضع ماليشان از همه ما بهتر بود.براي خودش يك اتاق داشت با كلي كتاب و اسباب بازي و.....

الان خيلي خنده دار است اما داشتن يك اتاق براي خود خود آدم آن روزها با آن همه آدم تو خانه ما يك روياي دست نيافتني بود.خيلي دور.

"ن"را همه تو مدرسه مي شناختند .هم قيافه اش از همه ما بهتر بود و هم سرو وضعش .درسش هم خوب بود البته نه به خوبي من.و همين نكته باعث شد كه او با من شلوغترين و سرو زبان دارترين و زرنگترين بچه مدرسه دوست شود.

هر چند كه من آنقدر اعتماد به نفس بالاي داشتم كه هيچوقت درباره خودم و خانواده ام و خانه يمان حرف ناجوري از زبان در نمي آمد و هيچ وقت هم او را به خانه دعوت نكردم و او هميشه از اين همه اطلاعات من در مورد كتابهاي مختلف در شگفت بود.همين امر باعث ميشد در چشم او مرموزتر بيايم .

يك روز "ن"مرا به خانه شان دعوت كرد.تنها چيزي كه مرا شوكه كرد ديدن يك تلويريون رنگي بود.اره به همين سادگي يك تلويزيون رنگي.

كارتون چوبين ،كارتون مورد علاقه  من،داشت پخش ميشد و من عين برق گرفته ها با اين دنياي شگفت رنگها چشم دوخته بودم و هيچ كدام از حرفهاي آنها را نمي شنيدم .

نميدانم چند سال بعد صاتحب تلويزيون رنگي شديم .سالهاي بود كه به خاطر حساسيت هاي پدر ديگر علاقه اي به ديدنش نداشتم .اما هنوز  هم مي توانم قيافه خودم را در آن عصر پاييزي يازده سالگيم به خاطر بياورم  كه انگار با عجيب ترين پديده جهان مواجه شده بود.

بعدها از "ن"جدا شدم و او به دبيرستاني ديگر رفت و بعد هم دانشگاه و يكبار هم ازدواج ناموفقي داشت و .....

الان ديگر نه زندگي او برايم اعجاب اگيز است و نه چيز ديگري كه وراي همه آنها انگار چيزهاي ديگري هم هست اما هنوز خاطره آن روز براي من مثل يك روياي پر رنگ در كودكيها مانده....

.................................................................