ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ : توسط : نرگس

آمدم خانه بعد از يك روز پر كار.

اب قطع شده بود يعني آنقدر هوا سرد است كه در لوله ها يخ زده است.

تمام خيابان ليز و يخ زده بود و ساعتها طول مي كشيد تا با احتياط بيايي تا خانه .همه چيز يخ زده است.آمدم خانه .مادر به انتظار من بود.اتاق سرد بود اما ديگر مهم نبود .كسي تمام روز منتظر من بود و اين كافي بود تا تمام سردي اين روز سرد برايم تمام شود.

خدايا شكرت كه در اين يخبندان خانه اي داريم و سقفي .خدايا شكرت كه هنوز هم كساني هستند كه دوستم بدارند و منتظرم باشند .

خدايا شكرت به خاطر همه چيز.

........................................................................

"م"و"ن" همديگر را دوست داشتند.

يك روز "ميم" ناخواسته از كسي ديگر سخن گفت ."ن"به شدت رنجيد كه در عشق گاه حرف كم بهاي آزاري است بس بزرگ.چند روز گذشت و ن به هيچ كدام از تلفنهاي ميم پاسخ نداد.

بيچاره ميم تمام روز به او تلفن مي زد اما جوابي آن طرف خط نبود.

ميم با خودش مي انديشيد آيا گناهي از او سرزده ؟آيا هر خطايي از جانب او بايد اينگونه پاسخ داده شود.آيا ن كه ادعا مي كند او را اينقدر دوست دارد بايد اينگونه زجرش دهد.

هرچند كه ن و ميم بالاخره با هم آشتي كردند اما اين اتفاق در قلب ميم بسان يك نقطه تاريك ماند.آيا ن مي توانست با او دوباره چنين رفتاري كند.آيا عشق يك گذشت بزرگ بود يا لذتي زودگذر؟

ميم در تمام اين مدت رنجيده خاطر از ن در تاريكترين گوشه قلبش به اين نقطه تاريك فكر مي كرد.هنوز هم ن را دوست دارد اما انگار به اندازه كوچكي از عشقش كم شدذه است به اندازه چند دقيقه انتظار پشت تلفن .به اندازه چند روز ناراحتي و به اندازه تمام خودخواهي ن در عشق .اگر بشود اسمش را عشق گذاشت.

هنوز هم دوستش دارد اما چيزي از ميان رفته است چيزي به اندازه تمام عشق.

.......................................................................