ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٥ : توسط : نرگس

امشب هوا فوق العاده سرد است.چه قدر خوب كه من گلهاي شعمدانيم را در گلداني كاشتم و بردمشان پشت پنجره اتاق و گرنه الان هر كدامشان چيزي بيشتر از يك تكه چوب خشك نبودند.

گلهاي نرگس توي باغچه اما الان سبز مي شوند.

نرگسها در زمستان  گل مي دهند.نرگسهايي كه من خود آنها را سالهاي پيش در باغچه كاشتم.

هر سال ميان سوز سرما گل مي دهند و به من ياداوري مي كنند كه ما هنوز هم هر سال متولد مي شويم نرگس.تا هر وقت كه ما هستيم تو هم بايد باشي.بايد بداني كه وسط اين همه برف وسرما هم ميشه دوباره رشد كرد درست مثل ما.نرگسهايي كه خودت كاشتي.پس باش  نرگس.و من مي مانم تا هر سال كودكان خويش را بنگرم كه جوانه مي دهند و رشد مي كنند .

 

******************************************************

سالهاي سال مي شود كه ديگر تلويزيون تماشا نمي كنم.

وقتي كه بچه بودم تمام برنامه ها را نگاه مي كردم.حتي آنهايي را كه چيزي از آنها نمي فهميدم.

يادم هست كه برنامه هاي مي ديدم در مورد حوادث مختلف مثل دزدي و سرقت،آتش سوزي و خلاصه تمام اتفاقات شوم ديگر.

ذهن كودكانه ام آنقدر مغشوش بود كه حد نداشت.

نيمه هاي شب ناگهان از خواب مي پريدم و چون خوابگردي به راه مي افتادم.قفل در حياط را چك مي كردم ،تمام شيرهاي آب و گاز ،آبگرمكن توي زير زمين ،و خلاصه هرجايي كه امكان حادثه اي در آن بود.

تمام اين اتفاقات در نيمه هاي شب در سكوت اتفاق مي افتاد و هيچ كس نمي دانست كه من نگهبان كوچك خانه هستم.

ترس از دزدان رهايم نمي كرد.تصور اينكه همه هست و نيستمان از دست برود و ما آواره و بيچاره شويم مرا به شدت آزار مي داد.تمام شبها خواب مي ديدم كه در حياط باز مانده و كسي به داخل خانه آمده است و من هر چه فرياد مي زنم صدايم در نمي آيد.و نمي دانم كه چرا اين كابوس را به هيچ كس نمي گفتم كه دوران كودكي من هميشه در سكوت گذشت كه خود به تنهايي بار تمام روياهايم را به دوش مي كشيدم.دنياي ساكتي كه براي فرار از آن همه سكوت به كتابها پناه مي بردم و ساعتها در روياهاي دور گم مي شدم.كتابهايي كه از من چيزي نمي خواستند و بهترين همراه تمام روزهاي من بودند.

 

******************************************************

امروز به يك نتيجه جالب رسيدم.

هر روز كه من به سر كار مي روم از همان نزديكيها هم چند نفر ديگر هستند كه مسيرشان با من يكي است و همه با هم در يك ساعت در ايستگاه منتظر سرويس هستيم.

نه حرفي بين ما رد و بدل مي شود نه سلامي.

اما امروز احساس كردم كه گاهي اوقات بين آدمها روابطي هست كه در آن نه كلامي هست نه چيز ديگر.فقط يك همزيستي در كنارهم.كلونيهايي كه به صورت موقت پديدار مي شونند و دوباره از بين مي رونند و در همين تشكيلهاي متوالي تمامي اين روابط شكل مي گيرد.

آدمهاي كه ارتباطات خاموش با هم دارنند بدون آنكه خود بدانند.و در دنياي پر هياهوي ما اين هم تجريه اي تازه خواهد بود.

 

******************************************************

               تمام روزها منتظرم.كلامي از سوي تو.

                            سكوت ،سكوت .

و من به اين سكوت دلبسته ام چرا كه در آن نيز نشاني از توست.

كسي مي خواند آرام

"حالا كه پابند تو هستم مي گريزي مي گريزي

پابند لبخند تو هستم مي گريزي مي گريزي..."