ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤ : توسط : نرگس

4 آذر 86

 

"در من غم بیهودگیها می زند موج

در تو غروری از توان من فزونتر

در من نیازی می کشدپیوسته فریاد

در تو گریزی می گشاید هر زمان پر

.

ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست

ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

ای کاش دست و روز شب با تار و پودش

از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت

.

اندیشه روز و شبم پیوسته این است

من بر تو بستم دل

دریغ از دل که بستم

افسوس بر من گوهر خود را فشاندم

در پای بتهایی که باید می شکستم

.

ای خاطرات روزهای گرم و شیرین

دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید

در این غروب سرد و درد انگیز پاییز

با محنتی گنگ و غریبم واگذارید

.

اینک دریغا آرزوی نقش بر آب

اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر

در من

غم بیهودگیها می زند موج

در تو غروری از توان من فزونتر"

حمید مصدق

....................................................

من و میم با هم بزرگ شدیم .در یک مدرسه راهنمایی درس خواندیم با هم به دبیرستان و پیش دانشگاهی رفتیم . بعد هر کسی به شهری رفت و دانشگاه را گذراند.خانه میم در کنار خانه ما بود و هر روز تمام راه رفت و برگشت مدرسه را با هم می رفتیم و می آمدیم .حتی روزهایی که با هم قهر بودیم نیز من و میم در سکوت راه را طی می کردیم .

من و میم بارها و بارها راجع به آینده حرف زدیم و چه نقشه ها که نداشتیم .حتی در سالهای دانشجویی برای هم نامه می نوشتیم .تابستانها همدیگر را می دیدیم .

من در عروسی میم هم بودم .به خانه جدیدش رفتم و دیدمش .اما زمانه با میم مهربان نبود.

برادر نوجوانش در یک تصادف کشته شد.پدرش سرطان گرفت و چند سال بعد مادرش نیز در تصادفی دیگر از دنیا رفت.

میم داغون شد.

تمام دنیایش همسرش بود و خواهرش .

خانه پدری فروخته شد .برادرها سهم خویش را برداشتند.

خانواده از هم جدا شد.

خانواده جدیدی به خانه میم آمدند.در آبی رنگ دوباره رنگ خورد.پرده ها عوض شدند و همه چیز شکل و شمایل دیگری گرفت.

یادم هست هر روز صبح که می رفتم سر کار مادر میم را میدیدم .برای خودش بعد از مرگ پدر میم سوپر مارکت کوچکی به راه انداخته بود .صبح زود از خواب بیدار میشد و به چند تا درخت کوچک جلوی خانه آب می داد و مغازه را باز می کرد.

هر روز صبح من به او سلام می دادم و حال میم را می پرسیدم .

هر روز صبح او با تمام عشق خویش از میم برایم می گفت.

امروز که عصر به خانه بر می گشتم کاجهای جلوی خانه میم را نگاه کردم .چه بزرگ شده بودند و آن دو دست مهربان که هر روز صبح آبشان می داد دیگر نبودند تا از لمس این برگهای سبز لذت ببرند.

آن نگاه مهربان نبود تا عطر خوش این کاجها را ببوید و سر مست شود.

خانه عوض شده بود و من چقدر دلم برای آن روزها تنگ شد.

خداوندا آن روح مهربان را درپناه خویش آرام گردان.

...........................................................