ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩ : توسط : نرگس

9 آذر

 

"استعاره ها و کنایه ها کهنه اند

و قتی که از تو سخن میشود گفت

باریکه راههای تو باریک راه تو

انگشت پای تو انگشتهای تو

و فقط قلبت را ندیدم

که گمان می کنم

شبیه زورق توقیف شده یی

در بندرگاهی ناشناس است

صبحی آفتابی

و بچه های برهنه یی که دور و برش تاب می خورند

و ترانه های محلی می خوانند."

شمس لنگرودی

..........................................

آ و ب در الفبا همیشه کنار همند .چاره ای نیست اگر آ را بیاموزی ب نیز هست.اولین کلمه ای که در مدرسه آموختیم این بود:آب

اما آ و ب داستان ما هیچ گاه در کنار هم قرار نگرفته اند.آ در اولین روزی که ب را دید دگرگون شد.در ب چیزی بود اصیل و دست نخورده.آن دو در کنار هم چه بسیار که آموختند از هم .یکی احساسش را بخشید به آن دیگری و دیگری منطقش را .اینگونه کامل شدند.

اما در عالم واقعیت هیچ معشوقی در کنار عاشق نمی ماند انگار در هجران عشق قداست بیشتری می یابد .از کودکی هر لیلی و مجنونی که در کتابها دیده ایم از هم دور شده اند .هیچ عاشقی در کنار معشوق نمانده .انگار همیشه در غم و هجران قداست بیشتری هست.

بگذریم .آ و ب داستان ما هیچ وقت آب نشدند .آبی بودند که در اولین کویر راه به بیراهه رفت و در اولین تابش شدید خورشید بخار شد.

مبارزه کردند برای ادامه راه .اولی بار دومی را به دوش کشید و دومی بار اولی را.

آ بسیار گریست شاید از اشکهایش جویباری پدیدار شود برای باز کردن راهی در دل کویر.ب بسیار ناله کرد شاید دل آسمان به درد آید و خورشید دگر بار نتابد.اما تابید و تابید و تابید به مانند تمام هزاران قرن گذشته .

هم دیگر را بدرود گفتند.

آ هر شب خواب ب را می بیند و ب هر شب با رویای آ به خواب می رود .زندگی در گذر است چه بخواهند چه نخواهند.خورشید هر روز بالا می آید و هر شب ماه آسمان را روشن می کند.در این دنیای بزرگ انگار غم آن دو اهمیت چندانی ندارد .اما دلشان خیلی تنگ است برای هم .

من هر روز اندوه آ را می بینم .اندوه بهترین کسانم را و کاری از دستم بر نمی آید .نوازشش می کنم و گرامیش می دارم شاید تسکینی یابد .اما افسوس غم عشق را چه تسکین می دهد جز وصل .آ در کنار من بخار میشود بدون ب.ب در دورها بیتاب و بیقرار .

"همیشه فاصله ای هست

وصل ممکن نیست "

.................................................

 "آنکه می گویی دوستت می دارم

خنیا گر غمگینی است که آوازش را از دست داده است

عشق را ای کاش زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود......."

شاملو