ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥ : توسط : نرگس

همیشه دیر می شود

همیشه قبل از آنکه بگویی

دوستت می دارم

پرده فرو می افتد ونمایش به پایان می رسد.

همیشه دیر می شود

برای آنکه بگویی

دوستت می دارم

.....................................................

مدت زیالدی که ننوشته ام .هوا آنقدر سرده که با این اوضاع صرفه جویی گار و یخ زدن لوله های خونه و بی آبی فقط دلت می خاد که بیایی و بری زیر چند تا پتو و به هیچ کار دنیا کار نداشته باشی.

فقط وقتی آدم توی این شرایط قرار میگره تازه می فهمه که واقعا چه قدر خوشبخته و خودش نمی دونه .

چند روزی که رفته بودم شمال و گاز و آب قطع بود تازه فهمیدم چه نعمتیه که آدم بیاد خونه و بقخاری خونه اش روشن باشه .بتونه یک روز خوب و گرم داشته باشه .

وقتی که مردمی رو می دیدم که برای یک تکه نان و یک پیت نفت حاضر بودند هر کاری بکند احساس کردم که اینجاست که ما آدمها به آزمایش گذاشته می شویم .

اینجاست که یاد می گیریم که قدر همین چیزهای کوچیک و خوشیها رو بدونیم .

وقتی آدمها نیازهای اولیه زندگیشون بر طرف نشه دیگه نمیشه در باره هیچ چیزی باهاشون حرف زد.دیگه نمیشه بهشون گفت که نظرت درباره فلان مکتب و فلان نظریه چیه .همینه که گاهی آدمها را آن چنان درگیر زندگیشون می کنن که همه چیز یادشون بره .براشون آقدر مشکل خلق می کنند یک روز مشکل گاز تو زمستون یک روز مشکل آب تو تابستون یک روز مشکل قیمت مرغ و تخم مرغ و پودر لباسشویی و .....

و تو میتونی تصور کنی ذهنی که مجبوره به خاطر این مسائل فکر کنه دیگه فلج میشه و نمیشه هیچ انتظاری ازش داشت.

این روزها وحشت قطعی گاز همه جا رو گرفته و همه منتظر تمام شدن این زمستونن .شده درست مثل اون زمستونها که تو قصه ها می خوندیم که می گفتن تا مغز استخون آدم هم یخ می زد.

حتی من که همیشه عاشق زمستونم دلم می خواد زودتر بهار بیاد.

دلم میسوزه واسه همه اونایی که توی این سرما گاز ندارن و یا خونه درست حسابی .

ایکاش میشد که خورشید زودتر با همه ما آشتی می کرد و یک کم بیشتر می تابید و همه جا زودتر گرم میشد.هر چند که این هم می گذره و دوباره جز جز گرما میاد و دوباره شکایت ما از گرما و....این داستان ادامه دارد .

.......................................................

خیلی حرف دارم برای گفتن اما نمیدانم چرا انگار حرفها هم یخ بسته اند توی دلم .آهان چند تا فیلم قشنگ دیدم از ایرج کریمی ."چند تار مو" و "از کنار هم می گذریم ".اولی جدیدتره .فکر کنم کارگردان باغهای کندلوس هم همین کارگردان باید باشه .

خیلی حرف توشون بود .مخصوصا چند تار مو .جالبه که اصلیترین شخصیت فیلم اصلا حضور نداشت فقط صداش تو فیلم بود .داستان یک زن شاغل بود که به تازگی از شوهرش جدا شده و پسرش توی جریانات دانشجویی افتاده زندان .زن به همه جا رو میندازه تا بتونه واسه پسرش کاری کنه و اینجاست که شخصیت هر کدام از اطرافیانش نشون داده میشه .

فیلم پر بود از غمهای زنانه و همین خیلی جذابش کرده بود وزنان فیلم هم قوی بودند و هم ضعیف مثل مردها .کارگردان نه بزرگنمایی کرده بو و نه اغراق .حقیقت را گفته بود به زبان ساده .

من که خیلی خوشم آمد .

.............................................................. 

امروز به یک دوست قدیمی زنگ زدم .دوستی که مدتها بود ازش خبری نداشتم .جالب بود که طوری با من حرف می زد انگار همین یک ساعت پیش با هم خداحافظی کردیم .بی حوصله و غمگین بود اما من به خاطر لحنش ناراحت نشدم .او طوری با من حرف می زد انگار که من خوشبخترم و او هنوز در شرایط قبلی خودشه .در حالی که خوشبختی تنها یک حسه و اصلا نمیشه گفت توی چه شرایطی به دست میاد.

چیزی هست که هر کس تنهایی میتونه بهش برسه .

به قول پ.پ آرماندو انگار ما مقصریم که اونها در این شرایطن .نمیدونم .من فقط برای ادای دین به یک دوست بهش زنگ زدم .اما انگار گاهی اوقات بهتره همون خاره بمونه ای تو ذهن بقیه .شاید اینطوری راحترن .

.......................................................