ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ : توسط : نرگس

اینجا جنوب ایران است.روز اول که پامو گذاشتم تو فرودگاه و باد گرم خرداد ماه عسلویه خورد به صورتم حالت تهوع شدیدی احساس کردم .

اصلا پشیمون شدم که چرا همه چیزو ول کردم و آمدم اینجا .اما بعد یادم آمد که دیگه خونه زندگیم قراره اینجا باشه دیدن قیافه همسرم که داشت دنبالم میگشت کمی بهم امید داد.نه حتما اوضاع بهتر میشه .

حالا 8 ماه که من اینجام روزهای جهنمی تابستون رو تحمل کردم و حالا هوا بهتر شده .برعکس اون روزایی که تو شهر خودم لوله ­های آب از سرما یخ میزدند اینجا سرمای کمی داره .

روزهاای هست که از خواب بیدار میشم و یادم میره که کجا هستم بعد که نگاهم به اطراف میفته یادم میاد که اینجا خونه منه .

خونه من و هیچ لذتی بالاتر از داشتن یه خونه نیست تو این دنیای درندشت.

خانه ما همیشه خدا شلوغ بود.پنچره اتاقمان باز میشد به یک کوچه پر رفت و آمد که در واقع یک مسیر فرعی بود برای ماشینها و موتور سوارهایی که صبح های زود حال آدم را بگیرند و ویراژبدهند و .......

مامان عاشق فامیل و خویشاوندانش بود و همیشه خدا مهمان داشت .از بس می آمدند و می رفتند برادرم میگفت اینجا یک کاروانسرای بزرگ است .اینطوری بود که ما هیچوقت روی آرامش را نمی دیدیم و جالبتر این بود که معمولا بدون خبر قبلی می آمدند و ناگهان میدی زنگ در به صدا در میاید و جمعی بزرگ و کوچک میریزند داخل خانه و....

همیشه با خودم میگفتم اگر یک خانه برای خودم داشته باشم ترجیح میدهم اصلا مهمان نداشته باشم و همیشه تنها بمانم .

حالا من یک خانه ساکت دارم .سکوت و تنهایی بی پایانی که گاهی صدای گریه سارا دختر کوچولوی واحد 5 توی راهرو آنرا به هم میزند .تمام روز نه تلفنی زنگ میزند نه زنگ دری و گاهی احساس میکنی اینجا مدفون شده ای و کسی خبر ندارد .اما لذت بی حد و حصری هست در این تنهایی در این دوباره متولد شدن و پوست انداختن و پخته شدن .

همسایه هایم مدام غر میزند از وضع موجود و غربت و تنهایی و شرایط .من اما میدانم که غربت آدمی بی مرز است .من اما دلم می خواهد از این روزها لذت ببرم .دلم می خواهد گاهی اوقات دراز بکشم روی تخت و به خاطرات خوش گذشته فکر کنم و مزه مزیشان کنم در دهانم .

به آدمهای خوب زندگیم فکر می کنم به همه آنهایی که دوستشان داشتم و دارم و به آدمهایی که از آنها بدم می آمده و در دلم می بخشمشان و بعد سبک می شوم و خالی .

اینجا که هستم خیلی از دوستانم مرا از یاد برده  اند و من تازه فهمیده ام که دوستان واقعیم چه کسانی هستند حالا با قدرت بیشتری نگهشان می دارم تا برای همیشه پیشم بمانند.