ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۸ : توسط : نرگس

از عصر تا به الان دارد برف مي بارد.يكريز.

هوا آنقدر سرد است كه حد ندارد.

من ياد اولين برف سال 79 مي افتم در دل كوير.

يادم است سه شنبه بود.سرد سردو خوابگاه آنقدر سرد بود كه تا نوك دماغت يخ مي بست و من نمي دانم كدام معمار لعنتي ساختمانها را طوري ساخته بود كه هميشه پشت به آفتاب باشند.

تخت من چسبيده به ضلعي بود كه هميشه در سايه قرار مي گرفت و شبها زير خروارها پتو با گرماي كم شوفاژي كه يك پشه را هم نمي توانست گرم كند خواب خانه گرممان را مي ديدم و مامان را كه هميشه چايش به راه بود.صبحها كه بيدار مي شدم ديوار يخ يخ بود و تمام دست و پاهايم سرد سرد.بگذريم.پنجره ساختمان به داخل محوطه باز مي شد.محوطه اي پر كاج و گل رز.و درختان بلند ي كه حاشيه محوطه بودند و جايگاه تنهاييهاي هزاران دختر در تمام آن سالها.

كنار پنجره طبقه دوم كنار تلفن ديواري ايستاده بودم و بارش نرم برف را تماشا مي كردم. فردايش امتحان ديرگداز پايان ترم داشتم و تقريبا چيزي نخوانده بودم.آنجا بود كه شعري جديد به ذهن آمد .شعري در مورد اولين برف.كه با اين جمله شروع مي شد:برف مي بارد از وراي آسمان......

بچه ها توي محوطه زير برف  جيغ مي زدند و شلوغ مي كردند و ذوق زده بودند .من اما مات و مبهوت به بارش برف خيره شده بودم و دنبال واژهاي جديد و روياهاي دور....

حالا تمام آن بچه ها در جايي از اين ايران بزرگ دارنند زندگي مي كنند و من چه قدر دلم براي تمام آنها تنگ شده.هر كجا باشند دلشان روشن باد.

******************************************************

نمي دانم اگر الان به تو بگويند كه فقط يك روز ديگه زنده مي ماني چه مي كردي.من اگر اين واقعيت را مي فهميدم ديگر سر كار نمي رفتم .به تمام آنهايي كه دوستشان داشتم زنگ مي زدم.

به تو زنگ مي زدم و مي گفتم چه اندازه دوستت دارم.بهت مي گفتم كه هميشه در ياد مني.اما چيزي در مورد آن آخرين لحظه نمي گفتم.

به دوستانم زنگ مي زدم و مي گفتم كه چه اندازه دوستشان دارم.

كنار مادر مي نشستم و ساعتها نگاهش مي كردم و او حتما مي گفت كه من ديوانه شده ام يا نه؟

اما من فقط لبخند مي زدم و خطوط پير چهره اش را در خاطر ميسپردم.

مي رفتم و روي نيمكتي در پارك مي نشستم و به هياهوي بچه ها گوش مي دادم وصداي پرنده ها و تمام روز در خيابان راه مي رفتم و راه مي رفتم و به همه آن آدمهايي كه هيچوقت جديشان نمي گرفتم سر مي زنم ومي بينمشان.

و آنوقت زير نور رنگ پريده خورشيد يك عصر زمستان  زير سقف آسمان به آرامي چشمانم را مي بستم و به سوي نور ميشتافتم.

****************************************************

دوستي به من گفت چرا اينقدر در مورد مرگ حرف مي زني.

مي داني مي خواهم كه مرگ هم برايم همانقدر نزديك باشد كه زندگي.

چرا كه اين دو واژه بدون هم معني ندارنند.هميشه در كنار هم مي آيند تا ارزش بيابند.مي خواهم هميشه يادم باشد كه هر لحظه مي تواند آن آخرين لحظه باشد پس بهتر كه بهترين لحظه هم باشد.

مي خواهم هميشه در كنار همين يك لحظه زندگي كنم.مي خواهم كه مرگ را ساده بنگارم.ساده مثل لغزيدن يك برگ در ذهن پاييز

و به قول شاعري :

"هراس من از مرگ نيست

هراس من از بيهوده زيستن است."

***************************************************