ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ : توسط : نرگس

 

"ا"و"ب" نزدیک به 7 ساله که از هم خبری ندارند.اما در تمام این سالها "آ" به او فکر میکرد.به اینکه تا الان چه اتفاقاتی برایش افتاده کجا کار میکند و.....یک روز او اسم "ب" را در اینترنت جستجو کرد و توانست خبری از او پیدا کند ."ب"در یک شرکت بزرگ کار می کند.ناگهان در نگاه "آ" دیگر "ب" حالت اساطیری خودش را از دست داد و تبدیل شد به هزاران هزار آدمی که در همین اطراف زندگی می کنند."ب" هر روز بلند میشود و به سرکار می رود و مانند همه سگ دو می زند و غصه وام و زندگی و هزار کوفت و زهر مار دیگر را می خورد.مطمئنا این "ب" اسطوره ای گذشته نبود .آدم عاشق پیشه ای که دکتر شریعتی استادش بود ونگران انزوای روح و روانش بود .

حالا "ا" شبها که می خوابد احساس بهتری دارد.از اینکه می داند  او بهر حال کجاست و چه کار میکند احساس بهتری دارد و خودش میداند که دیگر در قلبش "ب"را به خاطر همه چیز بخشیده و کنار گذشته و همین خودش برای او خیلی مهم است .

*****************************************************

نمی دانم چرا احساس نیاز به هیچ رابطه انسانی درخودم نمی بینم .احساس تنهایی شدیدی میکنم که دیگر می دانم با هیچ کس پر نمی شود.گاهی اوقات که "ح"سر کار است مخصوصا در شیفتهای شبانه تمام شب کابوسهای بی سر و ته میبینم و گاه احساس حضور آن دیگری را در کنارم به وضوح احساس می کنم از خواب میپرم اما همه جا خالیست و هیچکس جز من در خانه نیست .سر ناهارشرکت انگار دهانم قفل شده نمی توانم با هیچ کس حرفی بزنم .خسته میشوم از لبخندهای بیهوده زدن .تمام روز نقش بازی می کنم و شب با روحی خسته به خواب می روم .کابوسهایم تمام نشدیند و بی پایان .

در حین بی نیازی از دیگران نیاز شدیدی به یک ارتباط فوق العاده در خودم احساس میکنم .به دوستان نزدیکم زنگ می زنم اما به محض تمام شدن مکالمه دوباره آن حس تلخ به سراغم می آید.نمی دانم فقط دلم می خواهد چند ساعت بخوابم بی کابوس .

*****************************************************

هفته پیش به خانه رفتم .پیش خانواده ام .اما احساس اندوه شدیدی به من دست داد.بهترین چیزی که اتفاق افتاد دیدن دوستانم بود .پدر و مادرم هنوز هم در همان بدبینی عمیقشان نسبت به زندگی گرفتار بودند. خواهرم که از همه به من نزدیکتر بود حتی فرصت دیدن مرا هم نداشت و هر کس به نوعی گرفتار خویش بود و بس .

صبح زودی که باید می رفتم زنگ زدم تاکسی بیاید بابا می گفت من می دان نمی آید این وقت صبح و مامان نگران بود که نکند من جا بمانم از اتوبوس و پروازو....دلم هم به حالشان سوخت و هم عصبانی بودم از دستشان .تمام عمرشان گذشته بود به این تردیدها و نگرانیها و هیچ چیز به دست نیاورده بودند .همیشه نگرانند نگران سیل و نگران زلزله و بالا رفتن قیمتها و مرگ و میر اطرافیان و سقوط هواپیما وتصادف و..خلاصه هر چه که دلت بخواهد .وقتی به خانه می روم فقط اعصابم خرد میشود و بس .از دستشان خسته میشوم با وجود عشق به آنها نمی دانم چگونه کمکشان کنم و همین مرا سرخورده تر می کند.آنها در آن اتاق رو به حیاط می نشیند و با ناامیدی بسیار منتظر حوادثی هستند که در ذهنشان ساخته و پرداخته اند .در خانه ما هیچ کس نمی خندد و همیشه سایه مرگ و وحشت در همه جا هست .