ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ : توسط : نرگس

"چای را خوردیم روی سبزه زار میز

در گشودم :قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من

آب را با آسمان خوردم."

سهراب

......................................................

دستهایش بوی سبزی می دهند همیشه

و موهایش آشفته اند

در آشپزخانه هر صبح متولد میشود

و هرشب به انتها می رسد.

پدر فریاد می زند

درها را می کوبد و می رود .

او آرام پناه میبرد مثل همیشه

به آشپزخانه.

من اما اورا بسیار دوست میدارم

مادری با موهای آشفته و دستهایی که

همیشه بوی سبزی می دهند.

............................................................................................................

دیروز تولد یکی از دوستانم بود .به او زنگ زدم .صدایش از پشت تلفن خسته بود به نظر خیلی خسته .گفت تو تنها کسی هستی که تولدم را به خاطر داشتی .و من چقدر ناگهان دلم گرفت برای او که هیچ کس تولدش را به خاطر نمی آورد تا تبریکی بگوید و او در میان آن شهر پر غوغا وپر هیاهو پشت تلفن چقدر تنها به نظر می آمد.ایکاش آنجا بودم و دستهایش را در دستم میگرفتم و به جای همه تولدش را جشن میگرفتم .

میدانم که او مستحقق بیشتر از اینها است .

...........................................................................................................

کتاب جدیدی خواندم از یوستین گاردر به نام "دختر مدیر سیرک" از او تنها دنیای سوفی را خوانده بودم و آنقدر خواندن آن کتاب برایم لذت بخش بود که هنوز هم می توان طعم خوش آن را بعد از این همه سال حس کنم .این کتاب هم نثر زیبا و روانی دارد  هر چند اولش کمی گیج می شوی چون نویسنده از آخر داستالن شروع کرده است .داستان ذهن خلاق و رویا پردازی است که هزاران هزار طرح و ایده جدید در ذهن دارد و از آنجا که از آوردن اسمش در زیر داستانها و کتابها متنفر است این ایده ها را به نویسندگان دیگر می فروشد و از این کار هم لذت میبرد و هم زندگی را می گذراند.داستانهایی که در داخل کتاب تعریف میشوند هم جالب و سرگرم کننده اند و هر کدام می توانند دستمایه یک رمان جالب باشند .

کتاب دیگری از او از کتابخانه شهرک گرفته ام به نام دختری با پرتغال . اما هنوز نخواندمش .

واقعا چه لذتی است بی حد و حصر در این خواندن و بلعیدن این کلمات ناب .هجوم بی امان احساسات و عواطفی که از لابلای کتابها تو را به ناگاه فرا می گیرد و غرق در خوشی می کند .به همان نسبت گاهی که کتابی بی محتوا می خوانم دلم می خواهد بنشینم و های های گریه کنم .احساس می کنم کسی آن لذت را به نوعی خدشه دار کرده و به چیزی بس مقدس توهین شده است . نمی دانم شاید نباید بر آنان هم خرده گرفت چرا که بهر حال هر تلاشی جای تشکری هم دارد .تو چه می اندیشی؟

........................................................................................................