ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ : توسط : نرگس

"پ" دختر شاداب و سرزنده ای است .تنها کسی است که در شرکت می توانم ساعتی را در کنارش بگذرانم .شاید از نظر فکری بعضی کارهایش را قبول نداشته باشم اما وجود او با آنهمه انرژی برای من بسیار خوب است .من از او بزرگترم و در عوض سعی می کنم در بعضی موارد راهنمایش کنم .

دیشب به خانه آنها رفتم .بعد از مدتها از سکوت و تنهایی خانه دور شدم .خانه آنها پر بود از شلوغی و سر و صدا و جنب و جوش .اما من خیلی دلم گرفت نه به خاطر شلوغی .یکی از دوستان پ در یکی از شرکتهای پیمانکاری کار می کند به خانه او سری زدیم .جالب بود اتاقی در بالای پشت بام ساخته و اجاره داده بودند.پله های وحشتناک زیادی را باید طی می کردی تا به آنجا برسی .داخل خانه به شکل محقرانه ای چیده شده بود.ظرفهای کثیف روی گاز،اتاقی که هم آشپزخانه است و هم سالن پذیرایی و ...دوستانش به او میگویند تو می توانی جای بهتری با همین مبلغ کرایه کنی .اما خود او ،موجودی که به نظر من به تنها چیزی که اهمیت نمی داد خودش بود .لباس زشتی پوشیده بود و سر و وضعش نامرتب بود و همه چیز گویای این بود که این آدم تنها در زندگیش کار می کند شب به خانه می آید و می خوابد و فردا دوباره صبح داستان تکرار می شود. زمانی در گذشته فکر می کردم که مسائل اقتصادی در اهمیت انسان به خودش خیلی تاثیر گذارند الان می فهمم که تا حدی این مسئله تاثیر دارد .چیزی در درون ما هست که باعث میشود که لباسهای مرتب (نه گران قیمت ) بپوشیم ،اطرافمان را تمیز کنیم ،و برای خودمان ارزش بگذاریم که چیزی فراتر از یک ماشین باشیم .دیشب با خودم عهد کردم که حتی در سخت ترین شرایط این اصل را فراموش نکنم وهمیشه برای خودم آن چنان ارزشی قائل شوم تا دیگران هم به ارزش من پی ببیرند .قدم اول در دوست داشتن خویشتن خویش است و بس .

"ف" یکی دیگر از کسانی بود که دیشب دیدم. او یک دختر 5 ساله داشت و تنها کسی که به او اهمیت نمی داد همین دخترک بود .از همان لحظه ای که دیدم فهمیدم که مشکلاتی عظیم در زندگی دارد.از همان لحظه ای که آمد شروع کرد به مسخره کردن زنی از اهالی بومی اینجا که بسیار با سلیقه است و برای همسرش این کار را می کند و آن کار را و.....نمی خواستم در بحث شرکت کنم چون حوصله­اش را نداشتم اما نتوانستم طاقت بیاورم به او گفتم خب او از این کار لذت می برد حرفی ندارم که زیاده روی می کند یا نه .اما زندگیش را دوست دارد ودر حد خودش دارد تلاش می کند .

یعدا "پ" برایم گفت که او مشکلات زیادی با همسرش دارد و ازآن دسته زنانی است که اعتقاد دارد باید مردان را تحقیر کرد و....در مقابل کودکش به همسرش که پدر رخترک است توهین می کند و حرفهای ناجور می زد و دخترک با دهانی باز و چشمهایی خیره به او نگاه می کرد .او شاید قربانی یک ازدواج ناموفق بود ومعلوم نیست که باید چه آینده ای را برایش تصور کرد .

کودک بی گناهی که مانند او بسیارند در اطرافمان .مادر و پدری که به زور همدیگر را تحمل می کنند و هر دواسیر شرایطی هستند که گریزی از آن ندارند و گسستن پیوند را هم به خاطر مناسباتهای اجتماعی تاب نمی آورند .

برای همه اینها دلم گرفته است . برای همه آنچه که دیده ام .

اصلا من این اخلاق گند را از کجا آورده ام نمی دانم .مثلا رفته بودم دیشب کمی تجدید روحیه کنم و...اما بیشتر اعصابم خرد شد .من همان باید خسته و کوفته بروم خانه و ...بگذریم .

.......................................................................................................

"پ.پ .آرماندو" از دستت خیلی عصبانیم .نه می آیی وبلاگم را بخوانی نه ایمیلی نه نظری .یعنی اینقدر سرت شلوغ است که من را از یاد برده ای ؟

.........................................................................................................