ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ : توسط : نرگس

امروز صبح این سه تکه در سرویس به ذهنم آمد وقتی داشتم از کنار ساحل عسلویه رد می شدیم :

...............................................

کنار می زنم پرده را

تا بتابد اندک نوری بر این سراسر تاریک

افسوس خورشیدش نیم سوز شده این آسمان

می بویم غنچه ای را پشت پنچره

افسوس گلش مصنوعی شده این گلدان

می گشایم دریچه ای را

افسوس مسدود شده با دیوار این زندان

آه ببخشید

یادم رفته بود

من هم دیگر زنده نیستم .

.......................................................................

اشک میریزد و نان میپزد در تنور

مادر

هر روز

آتش را فرو نمی نشاند

اشکهایش

می افروزاندش..

..................................................................

"این خط را ادامه دهید."

هر روز نوشته این تابلو است

بر سر در صبح

امروز می خواهم مارپیچ بروم

شاید صبحی دیگر باشد.

.............................................