ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ : توسط : نرگس

سید ابراهیم نبوی

 

سید ابراهیم نبوی، قطع نظر از اینکه چه جور جانداری است، بالاخره آدمی است که پریروز پنجاه سالش شده است. ضمن یادداشتی به مناسبت پنجاه سالگی اش، به نام "قطره اشکی در پنجاه سالگی" نوشته است:

حافظه ام را مرور می کنم و تلاش می کنم آن پنجاه چیزی که در این پنجاه سال یافته ام و ‏هنوز برایم اهمیت دارد، بازیابی کنم. این " چیز" ها آثار یا افراد یا مکان هایی است که کشف ‏شان زندگی را برایم زیبا کرده است. شاید بد نباشد شما هم بنشینید و ببینید هر سال چه چیزی ‏را پیدا کرده اید که جهان را برایتان زیبا یا با کمی بدبینی قابل تحمل می کند. ‏

‏1) فکر می کنم دنیا بدون " حافظ" سخت می گذرد، همیشه می توان با او سخت ترین روزها ‏را گذراند، بی آنکه به تو دروغ بگوید.‏
‏2) کشف شاملو البته کار ساده ای است، اما " ابراهیم در آتش" تقریبا همیشه به داد من رسیده ‏است، شاید کاشفان فروتن شوکران صدایی است که همیشه در من تکرار می شود.‏
‏3) فیلم " آمادئوس" اشکم را در می آورد، دستم را می گیرد و توی دست کسی می گذارد که ‏فکر می کنم موتزارت است، سالیاری حسادت می کند و روایت می کند. تقریبا دهها بار ‏آمادئوس میلوش فورمن را دیده ام و باز هم می توانم ببینم.‏
‏4) گفته اند که لذت خواندن ادبیات عرفانی گاهی مهم ترین دلیل باقی ماندن عرفان ماست. ‏هزار بار " تذکره الاولیاء " را به هزار دلیل خوانده ام و تقریبا بیست سال است هر هفته مثل ‏یک کتاب مقدس خواندنش را تکرار می کنم. بعضی بخش های آن را از فرط تکرار و لذت ‏بردن از خواندن، می توانم از حفظ بنویسم. ‏
‏5) بارها چنان شده ام که مثل " آبلوموف" دهها روز بی هیچ انگیزه ای باقی مانده ام و هیچ ‏دلیلی برای تکان خوردن نداشته ام، گاهی اوقات " آندره ی" از راه می رسد، کتاب " ‏آبلوموف" گنچاروف را می گذارد کف دستم و می گوید بخوان، نجات ات می دهد.‏
‏6) شازده کوچولو را نمی دانم چرا خداوند ننوشته است، و اصولا در این مورد خیلی مطمئن ‏نیستم، نمی دانم چرا با وجود اینکه خیلی باآثار قلمی خداوند ارتباط ندارم، فکر می کنم هر اثر ‏مهمی را باید ایشان نوشته باشد. شازده کوچولو یک پنجره است برای نفس کشیدن، در سن ده ‏سالگی، بیست سالگی، سی سالگی، پنجاه سالگی، و بعد از آن را خبر ندارم.....‏
‏7) اگر حافظ بزرگترین شاعر ایرانی نبود و من شک داشتم که آنچه حافظ سروده وحی شده ‏است، حتما فکر می کردم مولوی بزرگترین شاعر فارسی زبان است. نمی دانم چطور می ‏شود اینقدر شعر به جان نزدیک باشد و اینقدر معرفت به زیبایی به شعر درآید، مولوی و شمس ‏چنانند که انگار می توان فقط با همان ها ساختمان باشکوه زبان فارسی را چنان بناکرد که به ‏هیچ چیز دیگری نیاز نباشد. ‏
‏8) فیلم " مرگ در ونیز" ویسکونتی را وقتی دیدم از اینکه سینما و چشم وجود دارد و از ‏اینکه گفته می شود سینما امتداد چشم است، احساس خوشنودی کردم. البته هنوز مطمئن نیستم ‏سینما امتداد چشم است. ولی مطمئنم ویسکونتی، درک بوگارد، گوستاو ماهلر و حتی سیلوانا ‏مانگانو و چه بسا آن پسرک زیباروی موجودات بسیار مهمی هستند. به نظرم مرگ در ونیز ‏یک دلیل مهم برای اثبات ضرورت چشم برای آدمی است.‏
‏9) " فلوت سحرآمیز" ولفگانگ آمادئوس موتزارت، و روایت هشت دقیقه ای اینگمار برگمن ‏در ابتدای فیلمی به همین نام از موسیقی و اپرای موتزارت. ‏
‏10) " رساله دلگشا" ی عبید زاکانی را می توانی هر ماه یک بار بخوانی و بخندی، می توانی ‏هفته ای یک بار بخوانی و بخندی، می توانی هر روز یک بار نگاهش کنی و انگار کنی که ‏پنجره ای به رویت باز شده تا ایران قرن هشتم را به تماشا بنشینی.‏
‏11) این خصوصیت موسیقی است که تو ممکن است دو هزار بار یک صدای چهار دقیقه ای ‏را در طول زندگی ات بشنوی و همچنان بشنوی و همیشه با شنیدنش احساس کنی فقط همین را ‏باید می شنیدی. فکر کنم پنج هزار بار " الهه ناز" بنان را شنیدم و احتمالا 2347 بار دیگر هم ‏خواهم شنید.‏
‏12) " صد سال تنهایی" مارکز از آن کارهایی است که هر ده سال می خوانم و هر بار که آن ‏را می خوانم انگار یک آدم دیگر یک کتاب دیگر را می خواند.‏
‏13) هر وقت فراموش کردی که فارسی چه زبان باشکوهی است، حتما " تاریخ بیهقی" را ‏بخوان و بدان ایدک الله فی الدارین که خواندن تاریخ بیهقی ربطی به خواندن تاریخ ندارد، لذتی ‏است که از خواندن ادبیات بر جان آدم می نشیند.‏
‏14) گفته است احمد غزالی در سوانح العشاق که " جباری معشوق با مذلت عاشق، کی فراهم ‏آید؟ ناز مطلوب با ناز طالب کی با هم افتد؟ او چاره این و این بیچاره او" خواندن سوانح ‏العشاق نه هر پنجاه سال یک بار بلکه در اولین فرصت برای آدمی لازم است.‏
‏15) اصرار من بر اینکه بگویم " دیوار" پینک فلوید از آن کارهای اصلی است که هر کس ‏باید آن را ببیند، بشنود و با آن دنیای امروز را بفهمد، احتمالا خیلی مفید نیست، چون احتمالا ‏سووال خواهید کرد که چرا فقط در میان این همه کارهای پینک فلوید روی این آلبوم خاص ‏تاکید می کنم؟ اول به این خاطر که به نظر من این کار اوج اقتدار موسیقی راک است و دیگر ‏اینکه وقتی 25 ساله بودم با آن زندگی کردم.‏
‏16) یکی از کسانی که دیدنش به زندگی من معنی داد و همه وجودش برای زندگی ام معنی ‏دار است کیومرث صابری فومنی( گل آقا) است. سه سال کنارش نفس کشیدم و به معنای دقیق ‏از حرف زدن، نوشتن، رفتار کردن، کردارش و حتی راه رفتنش چیز یاد گرفتم. ‏
‏17) شاید معنای زندگی را نمی توانستم بفهمم اگر " با آخرین نفسهایم" بونوئل را به سفارش ‏بهروز افخمی باهوش نخوانده بودم.‏
‏18) زندگی در دوران خاتمی یکی از بزرگترین شانس های زندگی من است، این شانس دیگر ‏تکرار نخواهد شد، نه دیگر من 40 ساله خواهم شد و نه دیگر خاتمی به سال 1376 برخواهد ‏گشت، یک عشق کهنه است، همان که بود.‏
‏19) فیلم " فانی و الکساندر" یک موضوع مهم در زندگی بشر است، دیدنش می تواند نگاه ‏شما را نسبت به خیر و شر تغییر دهد، طبیعی است که خیر و شر مهم ترین موضوعات بشری ‏هستند، واقعا این موضوع توضیح دادن دارد؟
‏20) ترانه " تصور کن" را با صدای جون بائز بیشتر دوست دارم، اما چه کنیم که کار جان ‏لنون است. یکی از ترانه هایی است که هنوز می تواند دلیلی باشد برای اینکه بگوئیم دیگران ‏هم وجود دارند.‏
‏21) لوئی فردینان سلین بیرحم است، بی ادب است، یک فاشیست کثافت ضد روشنفکر است ‏که " دسته دلقک ها" ی او می تواند تصویر زشت جهان را نشانت دهد تا جایی که حالت به هم ‏بخورد، چیزی در حد " بلع بزرگ" مارکو فرری. " دسته دلقک ها" را که خواندم با خودم ‏گفتم، اوی! بعضی فرانسوی ها گنده دماغ نیستند.‏
‏22) بدون هیچ توضیحی تمام کارهایی که جون بائز خوانده است، اصولا هر ترانه ای که با ‏صدای جون بائز اجرا شده، دقیق تر بگویم هر صدایی که از جون بائز شنیده شده است. ‏
‏23) وقتی هجده ساله بودم با دوستم کتابی را در بخش کتب ممنوعه کتابخانه مرکزی کرمان ‏دیدیم، آن را دور از دسترس گذاشته بودند. کتاب را برداشتم و آن را خواندم، یک بار، یک ‏سال بعد، ده بار، تمام این سالها، بیش از صد بار آن کتاب را خوانده ام و بدون اغراق بیش از ‏پنجاه بار این کتاب را خریده ام و همین الآن در جاهای مختلف جهان و ایران حداقل بیست ‏نسخه از این کتاب در کتابخانه من است. " کویر" دکتر شریعتی را حتما بخوانید، مهم است ‏وگرنه بیخودی اصرار نمی کردم.‏
‏24) خیام یک شیوه نگاه کردن است، شرقی، زمینی، عمیق و انگار در عالمی دیگر که چندان ‏هم از عالم ما جدا نیست، گاهی می رویم به شرق وجود مان و برمی گردیم.‏
‏25) " بابا لنگ دراز" را زمانی که در سن جودی آبوت بودم نخواندم، بلکه هنگامی خواندم ‏که خودم در سن بابا لنگ دراز بودم و متاسف شدم که چرا دیر خواندمش به همین دلیل همیشه ‏می خوانمش.‏
‏26) " توتالیتاریسم" هانا آرنت مغزم را تکان داد، مثل اینکه یکی یک سطل آب بپاشد روی ‏سرت و محکم بزند توی گوش ات و چشمان ات را باز کند و نگذارد آن را ببندی. ‏
‏27) پانزده سال قبل نگاه کردن به " خوان میرو" را شروع کردم، اولین بار که دیدمش و ‏دوستش داشتم و بعد سعی کردم فریدا کاهلو را هم بگذارم کنارش، بعدا پشیمان شدم، همان ‏خوان میرو برای هزار بار دیدن کفایت می کند. ‏
‏28) صادق هدایت را دوست دارم، نمی توانم بگویم برای کدام اثرش. اصلا در ذهنم بوف ‏کور یا توپ مرواری یا داستانهای کوتاهش نیست. حتی تحقیقاتش درباره ادبیات فولکلوریک ‏هم خیلی در ذهنم نیست. می توانم بگویم که " وغ وغ ساهاب" بیش از همه کارهای هدایت در ‏ذهن من مانده است و دهها بار قضایای مربوطه را خوانده ام، اما از همه مهم تر 83 نامه ‏هدایت است و زندگی او به روایت فرزاد و اصولا آدمی به اسم صادق هدایت که به نظرم ‏روشنفکرترین نویسنده ایرانی تاریخ ماست و سالها به او فکر کرده ام.‏
‏29) " ناطور دشت" سالینجر را وقتی اولین بار خواندم نمی دانستم چرا چنین مرا تسخیر کرده ‏است، بعدها " دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" و بعدها " فرانی و زوئی" و اصولا آدم ‏مهمی است، دلیل بزرگی هم هست....‏
‏30) زمانی فکر می کردم که ایمان مثل یک موج در فیزیک یک منطقه باقی می ماند و شاید ‏بتوانی ایمان های انباشته در یک محیط را با ذهن و بدنت جذب کنی. وقتی به سفر حج رفتم با ‏تمام روح و بدن و دلم سعی کردم از آن محیط لذت ببرم. یکی از مهم ترین موضوعاتی که در ‏زندگی من برای همیشه اثر گذاشت آن سفر غریب بود.‏
‏31) " درد جاودانگی" اونا مونو سی سالگی ام را از بلاهت نجات داد. موجود مهمی است. ‏داستان قدیس مانوئل او هم اثری مهم است. بیخود نیست که بهاء الدین خرمشاهی ترجمه اش ‏کرد.‏
‏32) مونولوگ دون کورلئونه در حضور خانواده ها، در قسمت اول فیلم " پدرخوانده" و پیش ‏از بازگشت مایکل جزو درخشان ترین مونولوگ های سینماست که بخاطر همین مونولوگ ‏بارها فیلم را دیده ام. ‏
‏33) کتاب " دائرالمعارف شیطان" آمبروز پیرس را حتما باید خواند. اولین بار فرنگیس حبیبی ‏کتاب را برایم فرستاد، بعدها آمبروز پیرس را شناختم، صد سال بعد از مرگش. کمی دیر بود ‏ولی نگاه او به جهان و سیاست و انسان بکلی مرا به هم ریخت.... تمام مشکلات بعدی ام ناشی ‏از همین است.....‏
‏34) موسیقی " کاش اینجا بودی" پینک فلوید را صدها بار شنیده ام، هزاران بار، خیلی عجیب ‏نیست، فکر کنم در زندگی میلیونها انسان همین اثر را گذاشته باشد. ‏
‏35) وقتی " بچه های نیمه شب " سلمان رشدی را می خواندم از این قدرت غریب در رمان ‏شگفت زده بودم. اثری عظیم است که همیشه به آن فکر می کنم. چقدر بد شد که آیت الله خمینی ‏به سلمان رشدی شهرتی بی مانند و ثروتی بی نظیر داد و او را از تاریخ ادبیات انداخت ‏بیرون. ‏
‏36) زبان فرانسه را اولین بار در سن نوزده سالگی آغاز کردم و هرگز جز همان یکی دو قدم ‏پیش نرفتم، شاید به این خاطر که زمانی مجبور بودم فرانسه را یاد بگیرم که چهل سال را ‏گذرانده بودم و در سن خنگی زبانی بسر می بردم. اما این باعث نشد که فکر کنم زبان زیبای ‏فرانسه فقط یک دلیل برایش کافی است و آن صدای " ادیت پیاف" است. صدای ادیت پیاف ‏همیشه زبان فرانسه را زیباتر می کند...‏
‏37) البته که وقتی یک رمان را می خوانی ماهها ممکن است روی ذهن ات اثر بگذارد، ولی ‏‏" مرشد و مارگریتا" ی بولگاکف سالها با من بود، هنوز هم هست، اصلا تصویر مرا از ‏مسکو و سوسیالیسم و استبداد به هم ریخت.‏
‏38) مثل گلوله ای که در مغزت شلیک کنند، نه اینکه تصادفی تیر بخوری، نه، اسلحه را ‏بگذارند روی پیشانی ات و شلیک کنند. " ماه تلخ" رومن پولانسکی دقیقا چنین اثری روی من ‏داشت، دارد، خواهد داشت. به شکل عجیبی داستان عشق را با همه بیماری های موجود در آن ‏روایت می کرد. قبلا نوع دیگرش را در " تابستانی با مونیکا" ی برگمان دیده بودم.‏
‏39) مانس اشپربر از آن موجوداتی است که می تواند تو را در وسط استبداد نجات بدهد، چشم ‏ات را به روی دیکتاتوری باز می کند و وسط آن بساط حال به هم زن کمک می کند تا ببینی ‏کجا ایستاده ای. " قطره اشکی در اقیانوس" و " تحلیل جباریت" او در سالهای بعد از دهه ‏شصت کمک می کرد تا نکبت دیکتاتوری را بشناسیم.‏
‏40) " عقاید یک دلقک" هاینریش بل را در اوایل دهه شصت خواندم، نجات دهنده بود. نشر ‏چشمه جایی بود که هر چه کتاب درست و حسابی می خواستی می شد آنجا پیدا کنی. ‏
‏41) " جیم جارموش" از آدمهایی است که می شود همه فیلمهایش را دید، بخصوص پنج دقیقه ‏اول و تیتراژ فیلم ‏Down by Law
‏42) دکتر شریعتی بیش از ده سال در زندگی به جای من فکر می کرد و به جای من حرف ‏می زد و حتی به جای من نگاه می کرد، بالاخره تصمیم گرفتم بکلی رهایش کنم، اما جز کتاب ‏کویر، نوشته ای میان شعر و داستان و یادداشت شخصی مرا برای همیشه به او پیوند زد. مقاله ‏ای به نام " تفسیر سمفونی استقبال در اورلی اثر شاندل" را در جلد دوم گفتگوهای تنهایی ‏بخوانید.‏
‏43) گاهی اوقات یک آدم می تواند به زندگی تان مفهوم بدهد، شاید خودش هم متوجه نشود چه ‏اثری بر شما داشته است. من مدتهاست که " مسعود بهنود" را می شناسم.‏
‏44) مجموعه عکس های کارتیه برسون مثل یک رمان، مثل ده کتاب تاریخی، مثل یک سفر ‏به سرزمینی ناشناخته می تواند چشمانت را به روی جهانی دیگر باز کند، با برسون می توانی ‏بفهمی که عکاسی موضوع مهمی است، چیزی که مکمن است با جمشید بایرامی فراموش ‏کنی.‏
‏45) فیلم " همشهری کین" را نمی شد نگویم، مهم است، از هر نظر، اگر چه گفتن ندارد از ‏بس که گفته شده.‏
‏46) " هامون" مهرجویی زندگی همه ماست، طبیعی است که خیلی جالب نباشد آدم زندگی ‏خودش را تماشا کند، ولی من بیش از صدبار هامون را نگاه کردم، تقریبا همه دیالوگ های آن ‏را از حفظ می توانم بگویم و بی تردید سالها زندگی مرا ساخته است. ما همه دنبال علی ‏عابدینی می گشتیم.‏
‏47) " لئوناردو داوینچی" یکی از مهم ترین موضوعات بشری است، طبیعی است که چنین ‏باشد، ولی وقتی همیشه به او فکر کنی یک جور دیگر می شود.‏
‏48) " محسن مخملباف" آدم عجیبی بود، منحصر بفرد و ذاتا هنرمند. اینقدر که هرگز نمی ‏شود فکر کرد نیست. سالها از زندگی من را او بنا کرد، گاهی اوقات هنوز هم فکر می کنم بی ‏آنکه متاثر از او باشم به او فکر می کنم.‏
‏49) " تسلی ناپذیر" ایشی گورو یک دنیای عجیب است، می افتی توی مخلوط کن، یک نفر ‏دکمه را می زند و می چرخی، می چرخی و می چرخی. ایشی گورو را بتازگی خوانده ام، ‏البته بتازگی هم نوشته و ترجمه شده است. عجیب است. عجیب. بازمانده روز او به دو دلیل ‏شاهکار است، از یک طرف شاهکاری در ادبیات است و از سوی دیگر شاهکار ترجمه. ‏
‏50) " دائی جان ناپلئون" مهم ترین اثر فارسی طنز است که هر جمله اش ضرب المثل شده ‏است. پزشک زاد سهم بزرگی در ذهن و زبان من در ادبیات، طنز و سیاست دارد. ‏

 

برگرفته از سایتhttp://shakva.blogspot.com